روزنامه جمهوري اسلامي 09/08/1381 صفحه هنر و ادبيات

  • شعر در زبان اتفاق نمي افتد!
  • باغ زمزمه
  • *****
    شعر در زبان اتفاق نمي افتد!




  • صمد تيمورلو
    اگر قرار باشد شعر عاري از تخيل باشد چه حالتي پيش خواهد آمد. ابتدا نگاهي داشته باشيم به خود عنصر خيال و ببينيم شخص به وجود آورنده كي وارد عرصه تخيل خواهد شد. بستري كه خيال در آن نقش مي گيرد ذهن آدميست . صندلي در واقعيت چيزي است كه چهار تا پايه دارد تا وقتي اين شئي را همين گونه در ذهن مجسم كنيم و هيچ دخل و تصرفي روي آن انجام ندهيم وارد دنياي خيال نشده ايم . همين كه به نظر آوريم صندلي يك پايه اش محو شده است و حال هي فراتر برويم دو تا پايه آن محو شده است همين طور ادامه بدهيم برسيم به اين كه صندلي هيچ پايه اي ندارد يك قدم هم جلوتر برويم صندلي كه اصلا هيچ چيز ندارد و همه وجودش محو شده است . اين دخل و تصرف روي شئي در حقيقت يك جور فرار از واقعيت دنيايي است كه در آن زندگي مي كنيم . البته نحوه وارد شدن به عرصه خيال هميشه اين گونه نيست . ما مي توانيم به گونه هاي مختلف فضايي در ذهن مخاطب ايجاد كنيم كه از روي واقعيت ساخته شده است . حتي بعضي مواقع ما فقط با تزريق آهنگ و موسيقي به دنياي بيرون آن را مي بريم به دنياي درون ذهن . مثلا گاوي را كه در مزرعه مي چرد با يك حس رمانتيك وارد ذهن مي كنيم . پس در كل گستره خيال در ذهن يك فضا به وجود مي آورد و مخاطب در رجوع به چه چيز قرار داده شده در ذهن دچار يك نوع لذت غير مادي خواهد شد. نكته جالبي اين جا آشكار مي شود آن هم اين است كسي كه دنياي خيالي مي سازد هميشه روي شئي بيروني پردازش هاي خاصي صورت مي دهد.
    اگر به اين واقعيت در عرصه هنر توجه داشته باشيم كه شاعر از زبان هيچ گاه به عنوان ابزار استفاده نمي كند در حقيقت دست گذاشته ايم روي اين نكته كه كلمه ابزار شاعر نيست براي ناميدن بلكه كلمه همان سنگيني عنصري را كه به آن اشاره مي كند داراست يعني كلمه خود شئي است در زبان و به همان اندازه كه در بيرون سنگيني مي كند در متن شعر سنگيني مي كند. پس زبان يك لايه زيرين به وجود مي آورد كه در بي واسطه گي شاعر با دنياي پيرامونش به وجود آمده است .
    با توجه به موارد ذكر شده شاعر كه از دنياي واقعي مي گريزد براي اين گريز دنياي ذهن خودش را روي عناصر بيرون تحميل مي كند در نتيجه شاعر در اين حالت به سمت كلمه كه همان شئي در زبان شعر است حركت كرده است . پس كلمه ثابت بوده و شاعر به عنوان يك پردازش گر فرايندي را به وجود مي آورد رو به سمت كلمه در گونه شعرهايي كه بخواهند تخيل را به صفر برسانند بايد رويه بر عكس فرايند ذكر شده را طي بكنند. شاعر چه بخواهد و چه نخواهد بايد با اصلي ترين عنصر زبان يعني كلمه (اشاره شد در شعر واقعي خود شئي است ) درگير باشد.
    در اين رويه بر عكس به كجا خواهيم رسيد يعني اين بار كلمه ثابت نيست بايد خودش را به يك رابطه برساند رابطه بين سازنده اثر و مخاطب اثر و كلمه .
    چه در دوره قديم چه در دوره كنوني شاعراني بوده و هستند كه شعرهايي به وجود آورده اند كه فاقد عنصر خيال بوده اند. اين امر به طبع موجب به وجود نيامدن فضا در شعر شده است . به طور مثال مي توانيم نمونه هايي از شعرهاي شاعران اين زمان را كه داعيه شعر مدرن دارند نام ببريم كه به قول خودشان دارند زبان را اجرا مي كنند و شعر را حادثه يي در زبان مي دانند البته اين باز جاي بحث دارد كه آيا واقعا تئوري كه در سر دارند با شعري كه به وجود مي آورند. سازگاري دارد يا نه . حال يك شعر از حافظ و يك شعر از علي عبدالرضايي مي آوريم كه هر دو توانسته اند شعري به وجود آورند كه فاقد عنصر خيال باشد. يكي در سبك كلاسيك و يكي در سبك مدرن .
    سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي
    دل ز تنهايي به جان آمد خدا را مرهمي
    چشم آسايش كه دارد از سپهر تيز رو
    ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي
    زيركي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت
    صعبا روزي بوالعجب كاري پريشان عالمي
    سوختم در چاه صبر از بحر آن شمع چگل
    شاه تركان فارغست از حال ما كو رستمي
    در طريق عشق بازي امن و آسايش بلاست
    ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمي
    اهل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست
    رهروي بايد جهان سوزي نه خامي بي غمي
    آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست
    عالمي ديگر ببايد ساخت و زنو آدمي
    خيز تا خاطر به آن ترك سمرقندي دهيم
    كز نسيمش بوي جوي موليان آيد همي
    گريه حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق
    اندرين دريا نمايد هفت دريا شبنمي
    و اكنون شعري از « عبدالرضايي » را بخوانيد :
    اين قصه را در عار هم كسي نشنيد
    هشدار مي دهم
    نكند!
    از زير لب هايتان در برود
    حبس دارد اين قصه هفت نسل
    قصه اي دارم
    كه مي گذارم از آستين دختري ته دنيا سر در بياورد فقط عجول نباشيد ما مهمات كم داريم اسبها را هي نكنيد خوانندگان گرامي اطراق مي كنيم فقط بدانيد اين قصه را كش نرفته ام تازه سر درآورده است كش نمي دهم اگر تمايل داريد مي توانيد كتاب هاي بعدي من را باز كنيد و اين قصه را باز هم بخوانيد : از (مجموعه اين گربه عزيز)
    از اول تا آخر اين شعرها را كه مي خوانيم احساس مي كنيم كه فقط يك نفر دارد حرف مي زند و ما مي شنويم شعر به هيچ وجه خيال انگيز نيست هيچ فضاي فكري با نمي شود كه در آن چيزي در حركت باشد در حقيقت شعرها در يك روزمرگي بين شاعر و مخاطب كه هر دو در يك فضا و مكان كه همان زنانگي كنوني است مي گذرد. انگار شاعر يكي را پيدا كرده و مي خواهد با او حرف بزند و مخاطب مجبور است به حرفهاي او گوش بدهد. با اين شرط كه حرف گفته شده نبايد فضاي فكري به وجود آورد و بتواند صورت شعري خودش را نشان بدهد.
    هيچ كس روي اين موضوع بحث ندارد كه اين شعر عبدالرضايي يا حافظ شعر نيست براي كسي كه بافن شعر آشناست اين امر يك چيز بديهي است اما سخن اينجاست كه شعريت يك شعر فقط به صورت و فرم آن نيست . هر كس كه كمي تجربه شعري داشته باشد مي تواند متني بسازد كه نثر نباشد يك شعر به رابطه ايست كه به وجود مي آورد رابطه اي كه در هر عصري مولفه هاي خاص خودش را مي طلبد كه بايد توسط به وجود آورنده اثر شناسايي شوند. متاسفانه شعر عبدالرضايي و كساني كه همين رويه زباني را در شعر دنبال مي كنند هنوز نتوانسته به عنصر رابطه در حد مطلوب دست يابد در شعري كه از عبدالرضايي آورديم مشخص است كه شعر در يك سطح روزمرگي حركت مي كند شاعر در حال حرف زدن است . جمله هاي وي يكي يكي به گوش مخاطب مي رسد. اين جمله ها فاقد معيارهاي زيبا شناختي در لحظه آفرينش هستند. در اين جمله ها نه حسي در مخاطب برانگيخته مي شود و نه فكر به چالش مي افتد شاعر در حال به وجود آوردن معماست پرش هايي كه در شعر صورت مي گيرد براي كسي كه به صورت زده مخاطب درون شعر است امكان پذير نيست .
    جمله (اسب ها را هي نكنيد) براي ما چگونه باور پذير مي شود پيش فرض اوليه حضور زنده شاعر و مخاطب در سطح روزمرگي بود شاعر بدون توجه به اين پيش فرض وارد فضايي ديگر مي شود كه كاراكتري ديگر يا خود از روي موضوع گفتمان مي سازد. در لحظه وقوع فكر شاعر روي پرشي كه مي خواسته انجام بدهد مكثي داشته (زمان نوشتن ) و اين چيزي نبوده است كه در لحظه هاي آفرينش اثر به وجود آمده باشد (زمان اجراي شعر به صورت گفتار) از اين رو منطق دروني براي حركت رو به جلوي متن در ساخت دچار نقص مي باشد ويژگي اساسي اين شعر كه خودش را به مخاطب تحميل مي كند بيشتر روي نوع گزينش مسير ساخت براي موجوديت يافتن شعر است تئوري كساني كه مدعي اند در حال اجراي زبانند يا مي پندارند شعر چيزي است كه در زبان حادث مي شود چقدر همخواني دارد با چيزي كه ما به آن رسيديم كه در آن شرط اساسي فاقد تخيل بودند شعر را ثابت نبودن كلمه ارزيابي كرديم براي تحليل از هر دو طرف تساوي مفروض مي توانيم شروع بكنيم يعني يك بار بياييم روي اين فرضيه كه زبان در حال اجرا شدن است كار بكنيم و برسيم به اين كه « كلمه » چيز ثابتي نيست و به سمت شاعر در حال حركت است بعد در اين وضع نگاه كنيم ببينيم زبان به وجود آمده شعر آيا در حال اجرا شدن است . ما رويه دوم را مورد مطالعه قرار مي دهيم كلمه ثابت نيست و به سمت شاعر در حركت است چيز پديد آمده در فرايندي كه صورت مي گيرد شعر است كه با زبان به مخاطب شعر ارائه مي گردد چون كلمه يك عنصر زبان است .
    در حقيقت يك جز از كل است و اين با فرض اوليه كه ذهن شاعر را ثابت انگاشتيم توانسته يك رابطه ايجاد بكند. پس زبان نقش فعال را در اين فراينده عهده دار بوده است . در حقيقت زبان مثل يك پيكره زنده است كه اين پيكره زنده براي نشان دادن زندگي خودش از تمامي عناصر و اجزاي وجود خودش براي نشان دادن اين كه زنده است استفاده مي كند. زبان در اين حالت دقيقا نقش يك انسان مجازي را دارد كه مي خواهد خواهد قابليت هاي خودش را به اجرا بگذارد يا به عبارتي مي توان اين گونه انگاشت كه هر دو يك صفحه گسترده شده از ذهن اند در حالتي كه شعر فاقد عنصر خيال باشد رويه بر عكس اين فرايند را طي خواهيم كرد. در نهايت مي توانيم به اين امر اشاره كنيم كه توجه شاعر به زبان در به وجود آوردن شعر فاقد خيال از منظر اجراي زبان است آن هم در روزمرگي يا سطحي كه در آن زندگي مي كنيم .

  • *****
    باغ زمزمه




  • بي تو تنهايم
    خدايا بي تو تنهايم
    اسير نيمه شبهايم
    همان شبهاي سردي كه
    غروبش سخت دريايم
    همان درياي طوفاني
    كه موجي واژگون دارد
    و هر موج نگون بختش
    صداي صد جنون دارد
    خدايا بي تو تنهايم
    اسير بند دنيايم
    همان دنياي بي معني
    كه غوغايي ز خون دارد
    همان غوغاي ديرينه
    كه ديروزش به فردايي
    شبيه خواب رويايي
    نوايي مكر گون دارد.
    خداوندا مرا درياب
    من فاني من غمگين من رنجيده شرمگين
    دلم تنها به روي قلب سجاده
    شود آرام شبيه طفل رنجيده
    و من آن گه تو را دارم
    كه در قلبم تو جا داري
    تو را دارم چه غم دارم
    الهي دوستت دارم
    ث مريم عسگري
    جامعه الزهرا(س ) ـ قرارگاه قلم
    فلسطين شاخه زيتون عالم
    فلسطين آرزوي آخر من
    فلسطين سرزمين باور من
    مرا اي قدس زيباي سرافراز
    بسويت شانه هاي لبريز پرواز
    فلسطين شاخه زيتون عالم
    يگانه قلب مالامال از غم
    ببار اي ديده خونين خورشيد
    بتاب اي قبله مظلوم توحيد
    اگر آيينه دار ما غمين است
    بياد بيت جالا و جنين است
    شكسته در گلويت سوز آواز
    ندارد بالهايت شوق پرواز
    نوار غزه اينك لاله گون است
    سر و روي جوانان غرق خون است
    گرفته چشم صهيون دامن تو
    شده رنگ شفق پيراهن تو
    نمي رويد ز خاك بيت هامون
    بجز سيلي بغير از خنجر خون
    ديار لاله گون آغوش فرياد
    گلويت مي شود زين بغض آزاد
    كفر ياسين تو ميدان عشق است
    غمت اندوه بي پايان عشق است
    تو اشك ديده آتشفشاني
    غريو سينه رنج زماني
    كليساي مهد غمخانه تو
    تمام مسلمين ديوانه تو
    ث م . اسماعيلي
    جامعه الزهرا قرارگاه قلم
    آهنگ دل
    ث تقديم به ساحت مقدس امام رضا(ع )
    جلوه اي گل را تجسم كرده ام
    از شكوهش دست و پا گم كرده ام
    طوس يعني خاك محبوب خدا
    مظهر آيينه اي خوب خدا
    نازنين ! تنها اميد ما توئي
    هشتمين صبح سپيد ما توئي
    يك ستاره از تبار فاطمه
    در خراسان يادگار فاطمه
    كاش من را راه باشد در حرم
    ره نمايم ماه باشد در حرم
    در گشا تا گل كند آهنگ دل
    مثنوي جاري شود از سنگ دل
    درگشا تا در حرم آيد دلم
    پر زند يا با قدم آيد دلم
    آمدم اما اجابت دست توست
    وعده هاي رفع حاجت دست توست
    مي شود با گل بگويم راز خويش
    حرف هاي ساده را با ساز خويش
    آرزو دارم كه سرشارت شوم
    در درون دل نگهدارت شوم
    اين جهان روزي مجدد مي شود
    گلشن آل محمد مي شود
    ث محمد ناصر عارفي
    شاعر افغانستاني
    به مناسبت يادواره هيجده شهيد والامقام روستاي علي تپه كه به ديار باقي يار شتافتند.
    تا آبي هاي پاك
    قلبم براي مزارتان بال مي گيرد.
    اي شهيدان هميشه جاويد!
    باترنمي از رود
    با ترانه هاي سبز سرخ
    از كوچه هاي عشق كمال
    كنارتان مي آيم
    و چه عاشقانه تنهايي ام را پر مي كنيد
    وهاي هاي گريه ام
    به نام بلند شما
    جاري مي شود
    آه ـ اي كبوتران سپيد!
    اي سينه سرخان روشن اميد!
    تمام نگاه من
    به قاب عكس و
    فريادي
    اي كه طنين بالهايتان
    ميراث شعر من
    واي سرشار زلالي ها
    فراتر از آوازها
    حس
    بال بلندتان را معني مي كند.
    قلبم براي مزارتان بال مي گيرد
    اي كه مزارتان سراسر نور
    با دلي پر از ايمان
    چشماني پر از غزل
    با ترنمي جاري
    سمت تان مي آيم
    اي كبوتران سپيد!
    اي شهيدان هميشه جاويد!
    چه عاشقانه بال گشوديد
    تا آبي هاي پاك
    تا آبشار سپيده دمان
    و تمام « روستا » را
    به سوگ پرواز نشانديد
    كه همه سينه ها
    شما را مي طلبد.
    آه ـ اي شهيدان عاشق
    اينجا
    به عشقستانتان
    شعر عطش
    از آسمان دلم آوار مي شود
    آنگاه
    نگاه باغ و
    فرياد پرنده ها
    بال در بال
    از شانه هاي شعر
    با زخمهاي از ستاره
    كه قافيه هاي آن
    بوي رستني از جهان و
    رستني در غزل سرخ
    در قاب چشمها
    كه ماندگاري وقت بود.
    والسلام
    سيد احمد جعفرنژاد