
زيارت اسرا از كربلا و نجف
بعد از پذيرفتن قطعنامه ي 598
رئيس جمهور عراق در
مصاحبه اي گفت كه « ما اسرا را به زيارت عتبات مقدسه
خواهيم برد » . اين سخن كه در دايره ي وسيعي انعكاس يافت
عراقي ها را وادار ساخت كه براي حفظ آبروي مقام اول كشور
خود به اين تصميم كه عجولانه اتخاذ شده بود جامه ي عمل
بپوشانند. آنهايي كه با اسرا سروكار داشتند مي دانستند كه
عاشقان امام حسين (ع ) را اگر به كربلا ببرند آنجا محشر به پا
خواهد شد و كنترل آنان ناممكن مي باشد.
يقين دارم كه سازمان امنيت عراق در اين خصوص
نقطه نظرهاي زيادي ارايه داده بود كه مانع اين طرح شود
اما
چون قضيه به طور ناشيانه در مطبوعات داخلي و خارجي
عراق منعكس شده بود با وجود همه ي احتمالات
دشمن
تصميم گرفت اسرا را به زيارت عتبات ببرد.
فرمانده ي عراقي
موضوع را با ارشد اردوگاه درميان
گذاشت و او نيز به بقيه ي اسرا انتقال داد. بزرگان اردوگاه با
مشورت ديگران وقتي از ناگريزي دشمن مطلع شدند و ديدند
كه آنها تصميم دارند اسرا را به زيارت ببرند از طريق ارشد
اردوگاه اعلام داشتند « ما به زيارت نمي آييم
شما قصد
تبليغات داريد. »
فرمانده عراقي اردوگاه كلافه شده بود. از يك طرف
دستور مي بايست اجرا شود و از طرفي
اسرا نمي آمدند.
فرمانده سراسيمه فرياد مي زد : « آخر چرا شما هشت سال
است كه شب و روز در كوچه و خيابان و جبهه مي گوييد و
مي نويسيد
عاشقان كربلا
زائران كربلا
اما امروز ما
مي خواهيم شما را به زيارت ببريم و شما نمي آييد. شما چه
جور انسانهايي هستيد »
ارشد اردوگاه پس از آرام شدن او گفت : « بچه ها مي گويند
شما مي خواهيد با اينكار بر ضد جمهوري اسلامي تبليغات
كنيد. ما نمي خواهيم ابزار تبليغاتي در دست شما شويم . » افسر
گفت : « نه نه
اين دستور رئيس جمهور است . من قول مي دهم
كه هيچ گونه استفاده ي تبليغاتي از شما نشود » !
فرداي آن روز ارشد اردوگاه به ديدار فرمانده ي عراقي
رفت و از قول بچه ها سه مورد از او تعهد گرفت :
1 ) هيچگونه پارچه و پلاكارد به اتوبوسها نصب نشود .
2 ) كسي از نيروهاي ضدانقلاب در جريان زيارت با اسرا
برخورد نكند.
3 ) هيچگونه فيلمبرداري از كاروان اسرا صورت نگيرد .
افسر عراقي قول داد و به اصطلاح خودشان قول شرف !
نماينده ي بچه ها گفت : « اگر هرگونه تبليغاتي صورت بگيرد
بچه ها همان جا صلوات و تكبير سر مي دهند و مسئوليت آن به
پاي شماست . « فرمانده عراقي مجددا پس از هماهنگي با
افسران مافوق قول داد كه تبليغاتي صورت نپذيرد و چون
خبري رسيد كه اردوگاههاي ديگر به زيارت رفته اند
موافقت
اسرا اعلام شد و منتظر روز حركت شديم .
حال و هواي عجيبي در ميان اسرا حاكم شده بود. عده اي
لباسهايشان را مرتب مي كردند. عده اي براي تبرك تكه پارچه
و تسبيح آماده مي ساختند و... . تا اينكه روز زيارت فرا رسيد.
اردوگاه 1200 نفري ما در سه دسته ي چهارصدنفري و در سه
نوبت به زيارت برده مي شدند. راهيان حرم
غسل كرده
لباس
مرتب پوشيده
از هم حلال خواهي كرده
بر اتوبوسهاي بيرون
اردوگاه سوار شدند تا به ايستگاه راه آهن بروند. من در دسته ي
دوم بودم كه به زيارت رفتم . مدتي بعد از سفر
خاطرات آن را
در همان اسارت نوشتم و به حمدالله به ايران آوردم . از اينجا
به بعد متن اصلي اين خاطره آورده مي شود.
باسمه تعالي
روزي كه راز خلقت دنيا نوشته اند
گل را به نام بلبل شيدا نوشته اند
راز و نياز عاشق و معشوق طور را
صبح ازل به سينه ي سينا نوشته اند
مجنون ندارد ارچه زليلي
ولي
شرح غمش به دامن صحرا نوشته اند
آري
قسم به خدايي كه بلبل را شيدا و مجنون را واله و
سرگردان و موسي را « ارني » گوي به طور سينا كشيد. قسم به
نام آن كس كه انسان را آزاد آفريد و با تمام آزادگيش به رشته ي
محبت دربند كرد. قسم به نام آن كس كه عشق را آفريد و
عاشقان را دلي سوخته و دل سوختگان را به مرهم وصال تسلي
داد. به نام آن كس كه گردنبند محبت را به گردن حسين (ع )
انداخت و او را به مسلخ كربلا كشاند تا دل تاريخ را گلگون
ساخته و جويي از خون به سوي بي نهايت روان سازد كه در
مسير خود شقايقهاي ناشكفته را پرپر كند و همراه خود ببرد و
عده اي را با دل گداخته به اسارت و بند دژخيمان كشد و آنگاه
پس از سالها دربه دري و شكنجه و عذاب
اذان حضور دهد
برخي بيايند و عقده دل را در كنار مرقدش بگشايند و راز دل
بگويند و با اشك چشم
صحن گرد و غبار گرفته اش را شستشو
دهند.
يادم نمي رود چه زيبا بود هنگام حركت ! آنگاه كه قطار
زوزه كشان در غروبي غم انگيز و تاريك به سوي مقصد مقدس
خويش روان بود و همه ي زائران دلسوخته
گويي روحشان
جلوتر از جسم
مرقد مولايشان را طواف مي كرد. آنها زيرلب
زمزمه مي كردند : « سوي ديار عاشقان
سوي ديار عاشقان
به
كربلا مي رويم به كربلا مي رويم » ...
عجب درديست اين عاشقي ! پرنده سالهاست كه در قفس
است
حال كه او را از ميان باغ و بستان عبور مي دهند چشمان
خود را برهم نهاده تا فقط در لحظه ي ديدار گل
بگشايد.
آري
هركس به گونه اي مشغول نيايش بود. كسي به مناظر
بيرون از قطار نظري نمي انداخت . هرچند لحظه يك بار صداي
« السلام عليك يا اباعبدالله » به گوش مي رسيد و هركس از خود
اين سوال را مي كرد : آيا راست است به راستي ما را دارند به
كربلا مي برند به كربلاي حسين يعني ما را به زيارت
مولايمان علي (ع ) مي بردند پرسش ها بي پاسخ مانده بود. بايد
چند ساعت ديگر صبر كرد.

زمان گذشت و شب عجولانه بساط خويش برچيد و نور
روشن خورشيد رهنما و مشايع كاروان گرديد. هر چه به مقصد
نزديكتر مي شديم صداي ناله و زاري بيشتر مي شد. تابلوهاي
نصب شده در كنار جاده خبر از قرب مقصد مي دادند و گله هاي
شتر لحظه اي چند
راه كاروان را سد كرده و با چشمان ريز و
لبان زمخت
اهل كاروان را مي نگريستند. مقصد
نجف بود و
دلها به نام علي (ع ) و غمهاي او مي سوخت .
به شهر كوفه نزديك شديم
گويي علي در كوفه ايستاده و با
مردم سخن مي گويد كه اي مردم بي وفا! به خدا سوگند كه قلبم
را به درد آورديد و جام غم را جرعه جرعه به من نوشانيديد. به
نخلستان كوفه رسيديم . آه بميرم ! علي در اين مكان سر در
حلقه ي چاه مي كرد و مي گريست و مي گفت : « يا سريع الرضا
اغفرلمن لايملك الاالدعا » .
به حرم رسيديم . به قول آن شاعر ما را به درون راه مي دهند
يا نه نمي دانم
پس بايد با ديدگان پيش رفت . سينه ي گرم
زائران
زمين سرد و درگاه حرم را لمس مي كرد. نمي دانم آيا
مولا تاكنون اين گونه زائراني داشته است يا نه اشك زلال
چشم ها به خاك سياه زمين آميخت و شور و هيجان
وصف ناپذيري به جان همه ريشه دوانيد. عبارت « علي مع الحق
و الحق مع علي » خوش آمد گوي ما بود. به خدا قسم علي (ع )
هنوز غريب است . هنوز هم مظلوم واقع شده . هنوز هم ناله و
ضجه اش بلند است .
در محوطه ي بيروني حرم
فوجي كبوتر به ناگه فرود
آمدند. در ميان آنها كبوتري را ديدم كه بالش شكسته بود و به
سختي پرواز مي كرد. كبوتر ديگري هم پايش ميان بندهايي گير
كرده بود و تقلا مي كرد كه خود را رها سازد
ولي موفق نمي شد.
نمي دانم چرا يكباره خود را با اين دو كبوتر
همدرد احساس
كردم شايد آنان نيز درد ما را مي فهميدند!
همه بهت زده به حرم نگاه مي كردند. آيا اين مرقد علي (ع )
است آيا اين مكان حيدر كرار است آه تا چند لحظه ي
ديگر... آيالله بالاخره
فاصله ها شكست . آه و فغان به شيون و
غوغا مبدل شد و از هر سو ناله مي آمد كه مولا پس چرا
ذوالفقار را نمي كشي مولا چرا محبانت را كمك نمي كني مولا
چرا عنايت نمي كني چرا قلب امام را شاد نمي كني چرا اين
قدر به اين ظالم مهلت مي دهي
نمي دانم از ضريح خاك آلوده ي او بنويسم يا از غبار درو
ديوار حرم يا از غريبي قبر مولا. اي كاش مي شد درك كرد كه
علي (ع ) در آن حال چگونه سوختن پروانه ها را تماشا مي كرد!
بالاخره
در ميان ضجه و غوغا
اشك و ناله و آه
عاشقان
را از قبر مولاي مظلومشان جدا كردند و كاروان اين بار به قصد
سرزمين ماتم و اندوه
دشت بلا راهي گشت . كاروان اسرا به
كربلا نزديك مي شد. اي كاش « بشير » ي بود و جلوتر به سوي
اهل كربلا مي شتافت و گريان خبر از آمدن اسرا مي داد و اين بار
مي گفت : « يا اهل الكربلا لامقام لكم فيها » . اما بشير ما
سوزوگداز بود و آه جگرسوز عاشقان كه هر لحظه بلندتر
مي شد.
به شهر غربت زده ي كربلا رسيديم . خدايا اين كربلاي
حسين است و اين قدر خاموش ! خدايا اين شهر فرزند
فاطمه (س ) است و اين گونه مسكوت ! هق هق كريه و شيون به
اوج خود رسيد. گنبد طلايي و پرچم سرخ آن از دور نمودار
شد. « السلام عليك يا اباعبدالله بابي انت وامي . » همه گريان و
حيران و سرگردانند. چشم مي ديد و دل باور نمي كرد. مركب
ايستاد و زائران دل خسته
بر خاك سرد افتادند و با فرزندان
لب تشنه حسين همراه و هم ناله شدند. به ناگاه همه چيز دوباره
زنده شد. اين خيمه حسين است آه و ناله ي يتيمان او به گوش
مي رسيد. صداي چكمه هاي عباس به نگهباني از خيام
و گويي
اين علي اكبر است كه از ميدان بازگشته و آب مي طلبد. صداي
چكاچك شمشيرها و شيون از خيمه ي رباب بر گلوي پاره
پاره ي اصغر و آه جانسوز زينب از فراق برادر كه خطاب به
جدش مي گويد :
اين كشته ي فتاده به هامون
حسين توست
اين صيد دست و پازده در خون
حسين توست
اين نخل تركز آتش جانسوز تشنگي
دود از تنش رسيده به گردون
حسين توست
كربلا دوباره زنده شده بود و زائران حسين در كربلا
كربلا
آفريدند. دل بميرد كه حسين هنوز هم غريب است ! از هر
گوشه ي حرم
از گردو غبار ضريح
از خلوت بودن صحن و از
هر جا اين نداي حسين به گوش مي رسيد كه « الهي اشكوااليك
غربتي . »
يادم نمي رود عاشقي را ديدم كه اشك از ديدگانش جاري
بود و با دستمالي گرد از حرم مي زداييد و مي گفت : « بميرم اي
امام بر غريبيت » ! عجب قيامتي بود! عاشق به معشوق رسيده
بود و تشنه اي به لب دريا. در بين ناله ها يك صدا و يك دعا
مشهود بود. همه
آن مرغ پركشيده از باغ
امام امت را دعا
مي كردند : « امام حسين
ديگه بسه
كار را يكسره كن ! آبروي اين
پيرمردها را حفظ كن
آخه اما صبر تا كي غربت و دوري از
تو تا كي امام حسين
شهدا آرزوي ديدن تو را داشتند و رفتند
و ما روسياهان آمده ايم . »
اذان ظهر فرا رسيد. بعد از سالها دوباره حرم
شاهد
صفوف شيفتگان حسين (ع ) بود كه چون بنياني مرصوص به
نماز ايستادند. عجب شور و حالي دارد كه در خانه با
صاحبخانه هم سخن شوي .
موعد ديدار به پايان رسيد
اما هيچ كس را طاقت دل كندن
نبود. به خدا سوگند! اگر وظيفه اي بالاتر
وصيت به صبر و
اطاعت نكرده بود هيچ قدرتي ياراي جداكردن اين عاشقان از
گم شده شان نداشت . همه رو به حرم عقب عقب بيرون
مي آمدند. فرياد حسين حسين بلند بود « حسين واي
حسين
واي »
فريادي بود كه بعد از سالها چشم هاي خواب آلود كربلا
را تكان داد و بر دل غمديدگان نشست .
بگذريم مقصد بعدي حرم علمدار حسين بود.
چشمها عباس را مي ديد كه مشك به دندان با دو دست قلم
شده به استقبال زائران آمده « والله ان قطعتموا يميني اني
احامي ابدا عن ديني . » به خدا عباس
ما هم دين حسين زمان را
ياري كرديم . ما هم دست بريده و پاي قطع شده داديم
ما هم
پير خاك و خون كشيده ي شهدا را داديم كه در لحظه ي آخر
فرياد مي زدند : « السلام عليك يا سيداالشهدا » . همه درد دل
مي كردند. غوغايي به پا بود
همه بر سر و سينه مي زدند : « سردار
دست از تن جدا ابوالفضل ... اباالفضل علمدار! خميني را
نگهدار » !
زيارت به پايان رسيد و از خيابان پشت حرم به طرف
مهمانسراي حضرت حركت كرديم . مردم ستمديده با حالتي
نزار از دور صف بسته اسرا را نگاه مي كردند. گفتم : « بچه ها
سينه ها را ستبر بگيريد و با عزت قدم برداريد
چرا كه عزت
شما نشانگر عزت اسلام است ... » مادري را ديدم كه آرام با
گوشه ي چادرش قطرات اشكش را پاك مي كرد. نمي دانم به ياد
فرزند اسيرش افتاده بود يا بر غربت اين اسيران مي گريست و
شايد هم بر غربت خودش ! و باز هم نمي دانم چه بود كه دل
اسرا را به دل اين مردم ستمديده پيوند داده بود. اسرا آزادانه
براي آنان دست تكان مي دادند و عجيب كه آن مردم به اصطلاح
آزاد
قدرت اين كار را نداشتند مگر در خفا و با حالتهاي
پنهاني !
به هرحال
پس از صرف ناهار
كاروان به راه افتاد و خاك
غمبار كربلا را ترك كرد. « ولا جعله الله آخر العهد مني
لزيارتكم » . آري اين گونه بود و دوباره پرستوهاي مهاجر به
خانه ي خويش بازگشتند. آنجا كه ديواري بلند سايه ي ستم را
بر آنان افكنده بود. اگر چه دل در پيش معشوق جا مانده بود و
سينه ها اخگر سوزاني شده بود و چشمها دريايي لرزان ... . آري
و چه شيرين گفت حافظ كه « من قربها عذاب في بعدها
السلامه »
راوي : سيامك عطايي
تهيه و تنظيم : موسسه فرهنگي پيام آزادگان
عجب دردي است اين عاشقي ! پرنده سالهاست
كه در قفس است
حال كه او را از ميان باغ و بستان
عبور مي دهند چشمان خود را برهم نهاده تا فقط در
لحظه ديدار گل
بگشايد
در محوطه بيروني حرم
فوجي كبوتر به ناگه
فرود آمدند. در ميان آنها كبوتري را ديدم كه بالش
شكسته بود و به سختي پرواز مي كرد. كبوتر ديگري
هم پايش ميان بندهايي گير كرده بود و تقلا مي كرد
كه خود را رها سازد
ولي موفق نمي شد
زيارت حرم به پايان رسيد و از خيابان پشت حرم
به طرف مهمانسراي حضرت حركت كرديم مردم
ستمديده با حالتي نزار از دو صف بسته اسرا را
نگاه مي كردند

|