روزنامه جمهوري اسلامي 05/06/1386 صفحه سياسي
*****
« هيام عطوي » :
دشمن مي خواست ما نباشيم امالله


  • حزب الله براي اعرابي كه هميشه مايه ننگ و ذلت بودند عزت و افتخار آفريد
    اشاره :
    « هيام عطوي » از زنان پيشگام در عرصه مبارزه با رژيم صهيونيستي در جنوب لبنان است . وي كه خود را از شاگردان امام موسي صدر و شهيد دكتر چمران مي داند در ابتدا از اعضاي فعال جنبش امل محسوب مي شد وليكن رفته رفته پس از بروز انشعاب در امل كه عمدتا در راستاي عمق بخشيدن به مبارزات مسلحانه عليه اشغالگري اسرائيل صورت گرفت در كنار شهيد سيد عباس موسوي رهبر پيشين حزب الله و سيد حسن نصرالله رهبر كنوني آن و شماري ديگر از مقامات رده مياني جنبش حزب الله را بنياد نهادند. وي هم اينك عضو موثر حزب الله به شمار مي آيد كه نقش ارزشمندي در گسترش فرهنگ مقاومت در ميان زنان عرب و بويژه لبناني ها اعم از مسيحي ـ سني و شيعه دارد. « هيام عطوي » درباره سالهاي دهه پنجاه كه مبارزات شيعيان لبنان عليه اشغال جنوب اين كشور در حال انسجام و شكل گيري بود مي گويد : اوايل دهه 1350 دو مرد بزرگ از ايران براي نجات مردم لبنان پيشقدم شدند و با تمام وجود به صحنه آمدند . يكي امام موسي صدر و ديگري دكتر چمران . اين دو بزرگوار كه آمدند حاضر نشدند در بيروت و نقاط بدون خطر زندگي كنند. به جنوب لبنان آمدند و در شهر « صور » در ميان مردم فقير ماندند و به مداواي درد و مشكلاتشان پرداختند. وي مي افزايد : خاطرات فراواني از آنان دارم اما در سالگرد جنگ 33 روزه اسرائيل جنوب لبنان مي خواهم بيشتر درباره اين جنگ و مقاومت مثال زدني مردان و زنان شهرها و روستاهاي جنوب لبنان بگويم . مي خواهم از مقاومت زن هاي لبناني بگويم . زنهايي كه زير بمباران هاي دشمن صهيونيستي ايستادند كشته شدند فرزندان خود را از دست دادند اما سر خم نكردند و....
    مطلب پيش روي بخشهايي از اظهارات « هيام عطوي » در ارتباط با پايداري مردم لبنان در مقابل موشك ها و بمباران هاي بي وقفه ارتش اسرائيل است كه در مراسم شب خاطره دفتر ادبيات و هنر مقاومت وابسته به حوزه هنري تهيه شده است . با هم پي مي گيريم :
    خاطرات هيام
    خاطرات امروز من نسبت به گذشته بسيار متفاوت و زيبا و بي سابقه از نظر مفهوم و معنا است . روي سخن من بيشتر به خانم ها است . مي خواهم از مقاومت زن هاي لبناني بگويم . زن هايي كه زير فشار بمباران دشمن ايستادند و سر خم نكردند. همانطور كه در فيلم هاي مستند مربوط به حمله اسرائيل به لبنان ديده ايد زن ها همچنان با روحيه و پر انرژي و دختر بچه ها همچنان لبخند به لب به زندگي خود ادامه مي دهند.
    سال گذشته من در لبنان بودم . ساعت 9 5 صبح يك پنجشنبه اي كه قرار بود به ايران بيايم ناگهان وضعيت تغيير كرد و از گلدسته هاي مساجد صداي الله اكبر اذان بلند شد و بعد تمام اهل روستا تكبير گفتند. حادثه اي در شرف وقوع بود. آن روز همه فاميل هاي نزديك براي خداحافظي منزل ما جمع بودند. الله اكبر كه شروع شد همه گفتيم : « انا لله و انا اليه راجعون » مادرها مي گفتند : « خير است ان شاالله » . نقش زن ها در آن لحظات خيلي مهم بود. يك آن مي بينيم مادرم كه يكبار شنوايي اش را زير بمباران از دست داده بلند شد و رفت اتاق پايين را كه به خيالش امن است آماده كند. بچه ها پرسيدند كه چه مي خواهد بشود گفتم : « احتمالا اسرائيل مي خواهد حمله كند و دست به موشكباران بزند. » ناگهان در يك چشم به هم زدن از زمين و هوا و دريا محاصره شديم . ده دقيقه به ساعت چهار صبح پنجشنبه مانده بود كه اولين موشك را به روستاي « جبيل » زدند. روستايي كه به دوستي اهلبيت مشهورند. اين موشك به خانه يك روحاني اصابت كرد كه ميهمان داشت . تازه از ايران آمده بود و اقوام همه براي ديدنش جمع بودند . در آن خانه دقيقا 13 بچه مشغول بازي بودند. موشك كه خورد خدا مي داند به درختان اطراف منزل به جاي برگ و گل تكه گوشت ميهمانان آويزان شده بود. بلافاصله برادر بزرگم گفت « بايد شماها را پخش و پراكنده كنيم . چون اين دفعه وضعيت فرق مي كند از قرار معلوم اسرائيل مي خواهد نسل كشي كند. »
    بمباران بي امان « ضاحيه »
    رفتم توي اتاقي كه مادر آماده كرده بود. دو سه روزي مردم غذا داشتند لحظه به لحظه فشار و سختي بيشتر مي شد. اينجا بود كه فهميدم غربت و تنهايي يعني چه دشمن مي خواست ما نباشيم . به چه جرمي به جرم اين كه ما شيعيان اهل بيتيم . هواپيماها مرتب « ضاحيه » را كه يك منطقه كوچك شيعه نشين است مي كوبيدند. بچه ها مي گفتند : « عمه ما تشنه مونه چيكار كنيم » دلداري شان مي دادم و مي گفتم : « بلند نگيد باباتون مي شنوه جگرش مي سوزه » چند نفر ديگه ناله مي كردند و مي گفتند : « عمه از تاريكي دلمون گرفت خفه شديم ما رو ببريد بيرون . »
    مي گفتم : « چيزي نگيد ان شاالله تموم ميشه . « محمد 5 ساله من بچه ها رو بغل مي كرد و مي گفت : « اگه صداتونو بلد نكنيد قول مي دم اسرائيل كه رفت براتون بستني خنك بخرم ! » مادرها يواشكي اشك مي ريختند و زير لب دعا مي كردند. در آن حال به رغم آن همه مصيبت حس زيبايي داشتم براي بچه ها قصه ائمه اهل بيت (ع ) و قرآن را مي خواندم . برادرم مي گفت : « هيام صدا تو بلندتر كن . » مي گفتم : « چه آهسته چه بلند خدا مي شنود. » مي گفت : « نه هيام . من دارم ديوانه مي شم . بلندتر بخون . به بچه ها هم بگو تكرار كنن . »
    يك ثانيه موشك و انفجار متوقف نمي شد از همه طرف مي كوبيدند. نسل كشي مطلق . بچه ها كه كم كم داشتند از حس و حال مي رفتند اين جمله برادرم يادم نمي ره كه بغلشون كرد و گفت : « بابا عمو دايي جان اصلا نگران نباشيد الان بهترين غذاي خوشمزه و آب خنك رو روي طبق براتون مي آورند... كمي صبر كنيد چند لحظه ديگه راحت مي شيد! »
    گفتم : « آخه اين چه وعده و وعيدي يه كه به بچه ها ميدي ! » گفت : « هيام مگه تو به بهشت ايمان نداري » گفتم : « چرا » گفت : « چند لحظه ديگه موشك همه مونو سيراب مي كنه ! » در آن شب و سياهي مطلق ديگه به اين نقطه رسيده بوديم . بچه هاي مقاومت را مي ديدم كه مي آمدند چند تكه نان كپك زده از توي گوني به بچه ها مي دادند بخورند. وقتي مي خواستيم فرار كنيم جلوي روي ما دو ماشين رفت روي هوا! فقط ديدم موج انفجار يك چيزي را از بغل مادري به ارتفاع زيادي برد بالا آنقدر كه خيال كردم يك تكه موشك جدا شده است . خودم را روي بچه ها انداختم و آنها را پوشاندم كه تركش نخورند. وقتي آن شي پايين آمد ديدم طفلي است كه سرش متلاشي شده بود. با يك گوش و يك گوشواره . فضا يكپارچه بوي خون و باروت بود. به هنگام فرار خيلي خانواده ها متلاشي شدند. بيشتر كساني كه پشت فرمان با جرات رانندگي مي كردند زن ها بودند . به شهر صيدا كه رسيديم توي يك مدرسه رفتيم . 450 خانواده آن جا بودند. زن هاي با روحيه بچه ها را با چند توپ سرگرم كردند. به خبرنگارها مي گفتند : « هيچ مشكلي نداريم چون مي دانيم براي چه هدفي مي جنگيم . »
    ساعت 8 صبحانه و 10 5 يك ساندويچ مي آوردند . ساعت 3 هم ناهار . يادم هست از كلاس مسكوني آمدم پايين ديدم يك وانت پر از غذا مردد ايستاده . گفتم : « پس چرا غذا نمي دهيد » با لحن بدي گفت : « خانم بگو بشقاب بياورند تا بدهم ! » سرش داد زدم كه : « شما از مردمي كه فقط توانستند بچه ها را بغل كنند و فرار كنند. بشقاب مي خواهيد ! بشقاب كجا بود » گفت : من چه مي دانم خانم توي تي شرت غذا بريزم بخوريد! »
    گفتم : « همين الان گورتو گم كن . شما فكر كرديد مردم ما كي هستند .... به اربابت بگو مردم ما صدقه بچه هاي شما « كوتوله فهم ها » را قبول نمي كنند. كمك ها از روي دلسوزي نبود. پزشك اردني قبل از اينكه مداوا كند آرم و نشان پرچم روي سينه اش را به رخ مي كشيد و مي گفت : « يادتون باشه كه اردن و كشورهاي عربي به كمك شما اومدند! » (رايس ) خبيث هم مي گفت : « ايران موشك ميده كشته شيد ولي ما براي شما در و ديوار مي سازيم . »
    مي خواهم بگويم كه جنگ 33 روزه براي ما يك نعمت بزرگ الهي بود . درست است كه خانه و بچه هايمان را از دست داديم اما در عوض تاريخي نو و با شكوه نوشتيم ما براي عربي كه هميشه مايه ننگ و پستي و ذلت بود عزت و افتخار آفريديم .
    امام حسين (ع ) تكليف ما را مشخص كرده زندگي اگر هدفمند باشد سختي ها از عسل هم شيرين تر مي شود. هر اتفاقي زيبا ديده مي شود. لبنان را ويران كردند اما دل و افكار و عزت و حرمت ما همچنان زنده است . ما براي هميشه تاريخ هستيم و زنده ايم . همچنان كه ائمه (س ) زنده اند.
    گروه هاي استشهاديون ما بيسابقه اند . الان 17 گروه آماده دستور حمله اند . الگوي مردم ما امام حسين (ع ) است . پس از جنگ با مادر رقيه آن دختري كه از بغلش پر كشيد و پيش خدا رفت صحبت كردم به او گفتم : « الان چه حسي داري » با لبخند توام با اشك جواب داد : « هيام من در مقابل حضرت زينب (س ) كاري نكردم . آنچه ما داديم در مقابل آنچه زينب كبري (س ) داده هيچ است .

    شما ايرانيان الگو هستيد قدر خودتان را بدانيد. پيروزي واقعي ايمان داشتن به خدا و ولايت اهل بيت است .
    و اما چمران ما به دكتر چمران احساس دين مي كنيم نمي توان از لبنان گفت و ياد چمران نكرد. او الگوي ما بود. اصلا شهدا الگو هستند. من و سيد حسن نصرالله از شاگردان دكتر چمران و امام موسي صدر بوديم . چمران با قصه گويي و بيان خاطرات ائمه (س ) از بچه هاي جبل عامل يك قهرمان ساخت . سيد حسن يكي از آنهاست . پيروزي ما ثمره نهالي است كه آن زمان كاشته شد.
    مي خواهم از مقاومت زن هاي لبناني بگويم . زن هايي كه زير فشار بمباران دشمن ايستادند و سر خم نكردند. همانطور كه در فيلم هاي مستند مربوط به حمله اسرائيل به لبنان ديده ايد زن ها همچنان با روحيه و پر انرژي و دختر بچه ها همچنان لبخند به لب به زندگي خود ادامه مي دهند
    دشمن مي خواست ما نباشيم . به چه جرمي به جرم اين كه ما شيعيان اهل بيتيم . هواپيماها مرتب « ضاحيه » را كه يك منطقه كوچك شيعه نشين است مي كوبيدند
    مي خواهم بگويم كه جنگ 33 روزه براي ما يك نعمت بزرگ الهي بود . درست است كه خانه و بچه هايمان را از دست داديم اما در عوض تاريخي نو و با شكوه نوشتيم ما براي عربي كه هميشه مايه ننگ و پستي و ذلت بود عزت و افتخار آفريديم
    زندگي اگر هدفمند باشد سختي ها از عسل هم شيرين تر مي شود. هر اتفاقي زيبا ديده مي شود. لبنان را ويران كردند اما دل و افكار و عزت و حرمت ما همچنان زنده است . ما براي هميشه تاريخ هستيم و زنده ايم
    گروه هاي استشهاديون ما بيسابقه اند . الان 17 گروه آماده دستور حمله اند . الگوي مردم ما امام حسين (ع ) است