روزنامه جمهوري اسلامي 10/03/1388 صفحه جبهه و جنگ

  • نصر بزرگ خدا
  • شجره طيبه ـ 33
    معرفت

  • خاطره
    نيش زنبور
  • *****
    نصر بزرگ خدا




  • پيام امام خميني در تجليل از رزمندگان اسلام براي پيروزي در عمليات فتح خرمشهر
    بسم الله الرحمن الرحيم
    با تشكر از تلگرافاتي كه در فتح خرمشهر به اينجانب شده است سپاس بي حد بر خداوند قادر كه كشور اسلامي و رزمندگان متعهد و فداكار آن را مورد عنايت و حمايت خويش قرار داد و نصر بزرگ خود را نصيب ما فرمود. اينجانب با يقين به آنكه « ما النصر الا من عندالله » (1 ) از فرزندان اسلام و قواي سلحشور مسلح كه دست قدرت حق از آستين آنان بيرون آمد و كشور بقيه الله الاعظم ـ ارواحنا لمقدمه الفدا ـ را از چنگ گرگان آدمخوار كه آلتهايي در دست ابرقدرتان خصوصا آمريكاي جهانخوارند بيرون آورد و نداي « الله اكبر » را در خرمشهر عزيز طنين انداز كرد و پرچم پرافتخار « لااله الاالله » را بر فراز آن شهر خرم ـ كه با دست پليد خيانتكاران قرن به خون كشيده شده و « خونين شهر » (2 ) نام گرفت ـ (بيافراشت ) تشكر مي كنم . و آنان فوق تشكر امثال من هستند . آنان به يقين مورد تقدير ناجي بشريت و برپاكننده عدل الهي در سراسر گيتي ـ روحي لتراب مقدمه الفدا ـ مي باشند . آنان به آرم « مارميت اذرميت ولكن الله رمي (3 ) مفتخرند .
    مبارك باد و هزاران بار مبارك باد بر شما عزيزان و نورچشمان اسلام اين فتح و نصر عظيم كه با توفيق الهي و ضايعات كم و غنايم بي پايان و هزاران اسير گمراه و مقتولين و آسيب ديدگان بدبخت كه با فريب و فشار صدام تكريتي اين ابرجنايتكار دهر به تباهي كشيده شده اند سرافرازانه براي اسلام و ميهن عزيز افتخار ابدي به هديه آورديد. و مبارك باد بر فرماندهان قدرتمند كه فرماندهان چنين فداكاراني هستند كه ستاره درخشنده پيروزيهاي آنان بر تارك تاريخ تا نفخ صور نورافشاني خواهد كرد. و مبارك باد بر ملت عظيم الشان ايران اينچنين فرزندان سلحشور و جان بركفي كه نام آنان و كشورشان را جاويدان كردند. و مبارك باد بر اسلام بزرگ اين متابعاني كه در دو جبهه جنگ با دشمن باطني و دشمنان ظاهري پيروزمندانه و سرافراز امتحان خويش را دادند و براي اسلام سرافرازي آفريدند.
    و هان اي فرزندان قرآن كريم و نيروهاي ارتش و سپاهي و بسيج و ژاندارمري و شهرباني و كميته ها و عشاير و نيروهاي مردمي داوطلب و ملت عزيز هوشيار باشيد كه پيروزيها هرچند عظيم و حيرت انگيز است شما را از ياد خداوند كه نصر و فتح در دست اوست غافل نكند و غرور و فتح شما را به خود جلب نكند; كه اين آفتي بزرگ و دامي خطرناك است كه با وسوسه شيطان به سراغ آدم مي آيد و براي اولاد آدم تباهي مي آورد. و من با آنكه به همه شما اطمينان تعهد به اسلام دارم لكن از تذكر كه براي مومنان نفع دارد بايد غفلت نكنم ; چنانچه از نصيحت به حكومتهاي همجوار و منطقه دريغ ندارم . و آنان مي دانند امروز با فتح خرمشهر مظلوم دولت و ملت پيروزمند ما از موضع قدرت سخن مي گويد. و من به پيروي از آنان به شما اطمينان مي دهم كه اگر از اطاعت بي چون و چراي آمريكا و بستگان آن دست برداريد و با ما به حكم اسلام و قرآن كريم رفتار كنيد از ما جز خير و پشتيباني نخواهيد ديد. و شما بدانيد آنقدر كه ابرقدرتها از صدام اين نوكر چشم و گوش بسته پشتيباني كردند از شماها كه قدرتهاي كوچك و حكومتهاي ضعيف هستيد پشتيباني نمي كنند. و شما عاقبت اين جنايتكار و هم قطار جنايتكارش شاه مخلوع را به عيان ديده ايد. قدرتهاي بزرگ بيش از آنچه از شما استفاده نمايند از شما طرفداري نمي كنند. و شماها را براي منافع خويش به هلاكت مي كشند. و من نصيحت برادرانه به شما مي كنم كه كاري نكنيد كه قرآن كريم براي برخورد با شما تكليف نمايد و ما به حكم خدا با شما رفتار كنيم . و يقين بدانيد كه امثال حسني مبارك مصري (4 ) و حسين اردني (5 ) و ديگر هم جنايتكاران آنان براي شما نفعي ندارند و دين و دنياي شما را تباه مي كنند . و اگر با نشستهاي خود بخواهيد طرح كمپ ديويد(6 ) يا فهد(7 ) را كه مرده اند زنده كنيد; كه ما خطر بزرگ براي كشورهاي اسلامي خصوصا حرمين شريفين مي دانيم اسلام به ما اجازه سكوت نمي دهد. و اينجانب در پيشگاه مقدس خداوند تكليف الهي خود را ادا نمودم . اكنون دست تضرع و دعا به سوي خالق يكتا بلند كرده و به قواي مسلح اسلام و فداكاران قرآن كريم و ميهن عزيز ايران دعا مي كنم و سلامت و سعادت و پيروزي آنان را خواستار هستم .
    سلام و درود بي پايان بر فرماندهان متعهد قواي مسلح و بر رزمندگان فداكار و بر ملت دلير ايران عزيز و سرشار از شاديها. والسلام علي عبادالله الصالحين .
    روح الله الموسوي الخميني
    پاورقي :
    1 ـ بخشي از آيه 126 سوره آل عمران : « هيچ نصرت و كمكي نيست مگر از جانب خداوند » .
    2 ـ خرمشهر پس از اشغال توسط رژيم بعث عراق به ويرانه اي تبديل شد و بدين جهت « خونين شهر » نام گرفت و پس از آزادي بارديگر نام « خرمشهر » به آن بازگشت .
    3 ـ بخشي از آيه 17 سوره انفال : « و آنگاه كه تير افكندي تو نيانداختي بلكه خدا تير انداخت » .
    4 ـ رئيس جمهوري مصر و از موافقان طرح آمريكايي سازش ذلت بار با رژيم صهيونيستي .
    5 ـ ملك حسين پادشاه اردن
    6 ـ قراردادي بود كه بين محمد انورسادات (رئيس جمهوري مصر) و مناخيم بگين (نخست وزير رژيم اشغالگر قدس ) و با حضور و وساطت جيمي كارتر (رئيس جمهوري آمريكا) در « كمپ ديويد آمريكا » به امضا رسيد.
    7 ـ طرح هشت ماده اي فهد كه براساس آن رژيم اشغالگر قدس به طور ضمني مورد شناسايي قرار مي گرفت و امنيت آن تضمين مي شد . اين طرح به مرحله اجرا درنيامد.

  • *****
    شجره طيبه ـ 33
    معرفت




  • سيد مهدي فهيمي از محل « رخوت » با نيروي مقاومت « حركت » كرديم و به سمت سرمنزل سوم يعني « معرفت » و تشخيص به روش سعي و خطا ركاب مي زنيم . ابعاد شناخت ما به پهنه ميدان عمل ما بستگي تام دارد و مقدار خطرپذيري و جسارتي كه بر خود هموار مي كنيم . چون به اندازه ناشناختگي و مشتري نداشتن و خلوتي محيط جستجو ناامني وجود دارد. سايرين (اعم از آدمها و سنت ها و قراردادهاي اجتماعي و قوانين هم ) از باب حفظ شدن حرمت خود و شكستن نرخ شان ممكن است ما را دائما به كورباش دورباش بخوانند.
    گويي مي دانند كه با كسب معرفت و قدرت تمييز و تشخيص ما از مرز مصرف و مقلد بودن و منفعل بودن عبور مي كنيم و با قبول « مسئوليت » در پي معرفت دست به توليد مي زنيم . با مهم و اهم كردن امور از حالت « بز اخفش » بودن خارج مي شويم . با بهره گيري (سرمايه عقلاني خود و تحصيل علوم روشنگر اقامه برهان مي نمائيم و بسا كه جز خداي سبحان به هيچ چيز و هيچ كس اعتماد نكنيم . آنگاه كه « آزادي » و « حريت » در مقام مسئوليت نصيب مان مي شود. اما اين شناخت اگر تبديل به شعور نشود مي تواند عامل بازدارنده تلقي گردد. يا در حد دانستن بماند و به مرز فهميدن نرسد. چون فهميدن و درك كردن است كه تحول آفرين است نه صرف علم به قضيه . و براي ملكه شدن و وحدت پيدا كردن با يافته ها راهي جز گره زدن دانش و بينش به دست و دل در جريان حركت نيست . كه نشانه آن جز نقش و دست داشتن انسان در تاليف ترجمه تصحيح تفسير و تاويل متن پديده ها و واقعيات نيست . تا ما به اين نقطه نرسيم نمي توانيم تغيير ايجاد كنيم همچنان بنده و امربر و گماشته باقي مي مانيم . ولو خادم نفس خود و تحت سلطه قواي پيدا و پنهان شر باشيم . اين قوه اجتهاد و تمييز خير از شر در درجه اول و سايرين در مرتبه دوم بخاطر التقاط و اختلاط و صحيح و سقيم امور و پيچيدگي روزافزون آن خود نه كار چندان ساده اي است . بقول جلال الدين محمد : اي بسا شيرين كه چون شكر بود. ليك زهر اندر شكر مضمر بود. آن كه زيرك تر به بو بشناسدش . و آن اگر چون بر لب و دندان زدش و... تا آخر. بسا كه ما تا پاي جان مجاهده كنيم و به توانايي تشخيص بديهي ترين امور نرسيم . چاره بخشي از كار در مباحثه و مناظره است . حتي با خود (چون مي گويند وقتي دو تا دزد با هم مشاجره كنند گمشده پيدا مي شود.). نخست با شك كردن در افكار و اعمال خود و تزريق مايه شفاف كننده بدبيني نسبت به خود و خوش بيني نسبت به غير كاري كه يك عمر خلاف آن را كرده ايم . نقطه عزيمت نيرو مقاومت از شهر و روستا به منطقه به كمك همين ترديد نسبت به زندگي موجود و اعتماد به داشته و تكيه به اميدها و آرزوها صورت بسته است . با تصور هزار راه نرفته و در ناسفته . و مهم تر از آن نپذيرفتن ضعف و كاستي بر خود و متقابلا باور پيدا كردن و اميد بستن به قابليت هاي خود و انتظار فرج و گشايش امور از پي صبر و صلابت به خرج دادن و بالاتر اين كه حد و سقف براي خود نگذاشتن . چون ممكن است اگر با ظرفيت باصطلاح يك ديزي دو سير و نيمي ظاهر شويم با يك نخود اضافه كف كنيم و سر برويم .
    و دوباره جلال الدين محمد به داد ما مي رسد و مي گويد هر كسي در امر معرفت به طريقي موصوف غايب از نظر را وصف مي كند تا چنين القا كند كه از مطلب بويي برده و مطلع است : اين حقيقت دان نه حق اند اين همه . نه به كلي گمرهانند اين رمه . حق شب قدر است در شبها نهان . تا كند جان هر شبي را امتحان ... تا بپالانيم صافان را ز درد. چند بايد عقل ما را رنج برد.
    و اين كنكاش صرف مطالعه و تتبعات نظري نيست . بسا كه ما غير از تير كردن حواس در ميادين مختلف عمل هم چون باستان شناسان با رد و نشان جزيي كه داريم از باب كشف و فهم گمشده خود ناخن به خاك مي كشيم . يعني در عملگرايانه ترين حضورها بشر به نحوي دنبال تكميل و تصحيح هستي و وجود خود است . مثل انواع اشتغالي كه از پي در آمد و دخل مادي به آن تن مي دهد در حالي كه الزاما چون بعضي از مكاسب از آن ريال و دينار دريافت نمي كنند. منظورم اين است كه مي تواند چنين باشد لااقل . وقتي ما به همه پيرامون خود به چشم يك كارگاه بنگريم و امور هر چند عادي را زير نظر داشته باشيم مي تواند يكبار يكي از اين تيشه ها در برخورد با سنگ به كشف آتش منجر شود. چنان كه افتادن سيبي به قانون جاذبه و ساير قوانين .
    و ميدان مقاومت در جنگ 8 ساله چنين موقعيت و ظرفيتي را در خود داشت . براي مومن محقق و مجاهد في سبيل الله .
    و غربيان نسبت به شرقيان از همين منظر به جهان فيزيكي و مادي نگريستند كه اين همه توانستند در شقوق گوناگون از آن تقليد محققانه كنند. هر چند هنوز راه درازي در پيش است . جز آنچه با عنوان هوش عاطفي از آن ياد كرديم بايد گفت در عين حال كه و جود احساسات و هيجانات مي تواند خود به منزله درك دقيق و بازتاب رقيق مسله باشد (خصوصا در مصاديق هنري و حيطه مذهب ) بسا كه مانع از تحكيم و تعميق همان عواطف در سطح عقلاني آنها بشوند. چنان كه گفته مي شود : حب الشي يعمي و يصم . يعني مقابل شناخت قرار گرفتن ارادت و محبت .
    من آن حكايت سعدي را كه شخصي با انبان پر از نان سگش از گرسنگي جان مي داد و او سخت مي گريست را چنين توضيح مي دهم : اين كه در پاسخ معترض مي گويد آنقدر دوستش ندارم كه نانش دهم كنايت از همين توهم دوستي در برابر معرفت حقيقي است . پس جانش با جان او پيوندي ندارد. عواطفش ريشه و عمق پيدا نكرده است . و اين مثل عين مراد ماست ; يعني نوع « معرفتي » كه به « مسئوليت » منجر نمي شود. به تشخيص و تمييز خوب از بد نمي رسد. و با اندك ناملايمتي مي تواند به ضد خود تبديل شود. و اين چنان است كه اگر سگ با آن همه قرابت به سوي او چون غريبه پارس كند و آشنايي ندهد بعيد نيست كه نه تنها نان ندهد كه قصد جانش نيز كند. حال كه مي تواند با مبنايي حكيمانه اين حركت را ناشي از طبيعت او بداند چون نيش عقرب كه كينه جويانه نيست .
    از موانع ديگر شناخت علم و اطلاع به معني ناروا و غير ضرور است كه بقول صاحب مجمع الجزاير گولاك ما نسبت به آنها « حق ندانستن » داريم . بسا كه عرصه را به نيازهاي اساسي معرفتي ما نيز تنگ كنند.
    سر منشا قبول اين نوع داده ها را بايد در قوه تمييز نداشتن در مرحله انفعال و رخوت دانست كه با شناخت استانداردها و معيار و محك ها مي شود ضريب اين خطا را پايين نگهداشت . اين وضعيت البته در شرايط پيش و پس از بحران ـ مثل جنگ بيشتر است تا دوره جنگ . بخاطر كنترل و حفاظت و حساسيت بيشتر بواسطه انواع رياضت هاي ضروري كه روا داشته مي شود. و باريك و تاريك بودن ميدان عمل در غير معركه جنگ ; و در نتيجه تبديل به عمل شدن آگاهي ها و معرفتها در مقايسه با وسعت ميدان مقاومت و تلافي و رويارويي بوسيله علم و عمل و تحقيق و تجربه از نوع لابراتواري آن .
    مطلب ديگر در باب معرفت اسم و آدرس هاي معدود منابع و مراجع درجه يك از آثار و اشخاص است . و گرم بودن بازار دلالي ها و نيروي آزاد از هر قيد معرفتي و مسئوليتي است . بسا عمري كه انسان در باب پيدا كردن خانه معشوق تلف كرده و به منزل مقصود نرسيده است : روز بيگه لاشه لنگ و ره دراز. كارگه ويران عمل رفته ز ساز. بيخ هاي خوي بد محكم شده . قوت بر كندن آن كم شده . و در چنين وضعيتي است كه هم جلال الدين محمد مي گويد : يك عنايت به ز صد گون اجتهاد. جهد را خوف است از صد گون فساد. و آن عنايت هست موقوف ممات . تجربه كردند اين ره را ثقات ....

  • *****
    خاطره
    نيش زنبور




  • در عمليات كربلاي 5 تطبيق آتش ما در جاده شلمچه بود و ما به عنوان يك مركز هماهنگي پشتيباني آتش مشغول كار بوديم . شفيع زاده گاهي پيش ما مي آمد و از وضعيت ما سئوال مي كرد. ظهر بود كه ايشان با يك موتور سيكلت و به همراه يك برادر ديگر به سنگر ما آمد. بعد از احوال پرسي از وضعيت آتش منطقه سئوال كرد و براي سركشي به ديدگاهها رفت . وقت نماز بود. وقتي كه براي نماز آماده مي شديم چشمم به بازويش افتاد كه باند پيچي شده بود. گفتم : چي شده
    لبخند زد و با لحن آرامي گفت : زنبور نيش زده .
    كسي كه همراه او بود خنده را سر داد. يواشكي از او پرسيدم جريان از چه قرار است . گفت كه : موقع بازديد از ديدگاه گلوله خورده به بازويش ما هر چه قدر اسرار كرديم برو عقب استراحت كن به خرجش نرفت تازه دوباره مي خواست برود به ديدگاه .
    من به سيماي بشاش شفيع زاده نگاه مي كردم در چهره اش اثري از خستگي و ناراحتي احساس نمي شد. چشمانش از شادي پر مي زد. از دور و نزديك صداي انفجار گلوله مي آمد. صداي مهيب انفجار زمين را مي لرزاند. خط دشمن فعال شده بود. وقتي شفيع زاده بعد از خواندن نماز جماعت خواست راه بيافتد گفتم : دستتان !... با نگراني گفتم بهتر است كمي اين جا بمانيم و استراحت بكنيد دستش را بلند كرد و گفت : به نظر نمي آيد كه چيز مهمي باشد.
    گفتم : خون ريزي اش كم شده . بايد شما را ببرم اورژانس براي اين زخم تبسم كرد. نگاهي به دستش انداخت و با لحن خاص گفت : بروم اورژانس آنهم براي نيش زنبور نه برادر مي خواهم وضعيت منطقه دستم بيايد. بايد اوضاع را روبراه كنم .
    شفيع زاده با آن وضعيت خيلي آرام و با نشاط بود و دشمن به شدت موضع ما را مي كوبيد. شفيع زاده آخر سر رو كرد به من و گفت : عراقيها پاتك زدند.بايد آن ها را سرجايشان بنشانيم . گفتم : خدا خيرت بدهد. آن كه همراه او بود موتورش را روشن كرد. برادر شفيع زاده نشست . و آنها راه ديدگاه را در پيش گرفتند.
    راوي : سردار سرتيپ دوم پاسدار حسن استوار آذر