روزنامه جمهوري اسلامي 12/03/1388 صفحه جبهه و جنگ

  • شجره طيبه ـ 34
    مسئوليت

  • رنج هاي اسارت
  • راهت را ادامه مي دهم
  • مقاومت تا آخرين نفس
  • *****
    شجره طيبه ـ 34
    مسئوليت




  • سيدمهدي فهيمي
    آگاهي شناخت و معرفت به موضوع مقدمه مسئوليت پذيري و صدور احكام است . اگر چه حاكم و محكوم يك نفر باشد. مسئوليت الزاما با خود پست و مقام را همراه ندارد. اما عمل را چرا. تعهد هم كه مرادف مسئوليت مي گيريم همين وضع را دارد; و در هر صورت مثل اين كه فرد در جايگاه قاضي قرار داشته باشد ما به هيچ وجه از او توقع امر و نهي بدون معرفت به معروف و منكر را نداريم .
    اين نسبت البته در جامعه ما به نحو قابل ملاحظه اي صدق نمي كند. بسيار ديده و شنيده و دريافته ايم كه زير مجموعه اي معدل دانايي و توانايي اش از مقام ما فوق اش بالاتر بوده است اما مي دانيد چرا بخاطر مضيقه ميدان عمل نسبت به جولانگاه زبان و بيان .
    برخلاف منطقه جنگي كه از سيكل ثابتي پيروي مي كند. چنانكه در دوره مقاومت مشاهده كرديم . و آن اين كه : در هر حوزه و حرفه اي افراد عموما فرصت مي يافتند توانايي و دانايي خود را به كار بندند. در اين رقابت كه نه سبقت در مجاهدت طبعا به مرور زمان نيروهاي با ظرفيت و ظرافت خود بخود تشاخص پيدا مي كردند و اين به قدري روشن و بي شائبه اتفاق مي افتاد كه اگر حتي براي واگذاري مسئوليت راي مخفي مي گرفتند يك نفر مخالفت نمي كرد. به اين ترتيب به محض اين كه موقعيتي مسئول خود را از دست مي داد. پيشاپيش سكه بنام كسي بود كه طي ماهها و بعضا سالي از آب و گل درآمده و به محيط مسئوليتي كه (ولو به دشواري مي پذيرفت ) اشراف كامل داشت .
    اينطور نبود كه به فرماندهي پادگان برسي و يك شب نگهباني نداده باشي . مدير لابراتوار شوي و فرق نگاتيو و پوزتيو را نداني . مدعي اسلام باشي (چون صدام حسين و بقول حضرت امام ) نداني آن را با سين مي نويسند يا صاد.
    تعبير « اين كاره » بودن و نبودن در عرف عامه دقيقا همين معنا را افاده مي كند : فلاني بدرد اين كار نمي خورد. اين كاره نيست . خودش را معطل كرده است .
    براي مسئوليت نيت و خيرخواهي كافي نيست . به هيچ كس در جنگ تحميلي بر اين مبنا مسئوليت محول نشد و اگر مي شد بسيار زود در آن كار زار كارش زار مي شد. مسئوليت محل حذف و اضافه بكن نكن و تصميم و تشويق و تنبيه است . قبل از هر چيز صلاحيت مي خواهد نه حتي صلابت . مثل يك مجموعه ورزشي كه صبح تا شام كار تمام اعضا تمرين و تلاش حرفه اي است يك مربي چطور مي تواند با عشق به ورزش در حالي كه ناي نفس كشيدن ندارد تربيت نيروها را بعهده بگيرد.
    باچنان توانايي و تشخيص و قدرت مانور و ابتكار عملي بود كه نيروهاي جزو فرمانده گردان خود را جلودار و مراد خود قلمداد مي كردند. آنجا عواطف و عشق محل و موقعيت ديگري داشت . ارادت به آقا و از خانواده معظم شهدا بودن فضيلت بوداما در جايي كه محاصره شده بودي و بايد عقب نشسيني مي كردي به فنون ديگري نياز بود. قبول مسئوليت كار و فرمان دادن به حركت هاي موثر فقط تهور و بي باكي نمي خواست . شايد لااقل در آن نقطه خيلي ها آن را داشتند كسي را مي خواست كه پاسخ گو باشد. نه در مصاحبه و كنفرانس خبري با عوض كردن سئوال و پيچاندن خبرنگار مفلوك ; بلكه به معني پذيرفتن آثار و عوارض و تبعات عمل مجموعه و نه حتي كفايت به رضايت ايشان يا خانواده و حتي ملت و ساير شهروندان بلكه در درجه اول نزد ضميرخودآگاه و وجدان امروز و فرداي خود و پيشگاه باري تعالي و نزد عقلاي قوم و مراجع ذيصلاح ـ نه الزاما قانوني . به نحوي كه بتواني و سايرين نيز در تحليل درست خود اذعان داشته باشند كه در آن چنان موقعيت و مكان و زماني اين چنين اقدامي اگر نه تام و تمام لااقل غيرمخدوش بوده است .
    هم از دشواري مسئوليت پذيري است كه نسلي ترجيح دهد خود را قرباني فرض كند و باصطلاح توپ را بيندازد در زمين ديگران ; و پشت سر سايرين حركت كند نه پيشاپيش ; و اين همان تقابل زيركي ابليس و عشق حضرت آدم است كه پيشتر ذكر شد.
    اما مقام شامخ مسئوليت مقام چوپان است نسبت به گله . مربي نسبت به متربي . والدين نسبت به اولاد. دل شير مي خواهد تن ژنده پيل . فضيلتي در فرار و ترس و رخوت و راحت و جهل نيست كه ما به آن بباليم . چون تماشا در برابر تلاش . و اين مقام انبيا و اوليا و صلحا و روحانيون و روشنفكران است كساني كه به همه بدهكارند. هميشه متهم اند. برگ در پاييز از درخت بيفتد به آنها مربوط است . وضع آب و هوا تغيير كند پاي آنها گير است . در حالي كه هيچ پاداشي طلب نمي كنند سايرين از ايشان سهم خود را مي خواهند.
    فرد مسئول با تقدمش در آگاهي و عمل نسبت به سايرين سابق و مقرب به حقيقت است . او چون عصا(بقول صائب ) يك گام بيش از سايرين در استقامت است . درست مثل نيروهاي تخريب گشت و شناسايي و اطلاعات ـ عمليات . كه نيروهاي تابعه خود را در وقت مناسب بدنبال خود به سمت اهداف تعيين شده مي كشانند.
    و در برابر او فرد غير پاسخگوست . حتي نسبت به گفتار و كردار خودش . بخاطر عدم كفايت و كفالت اش . فرق نمي كند چنين كسي در صدر باشد (دولت ) يا ذيل (مردم ) ميزان در مورد همه مسئوليت پذيري است و پيراموني كه اين مسئوليت پوشش مي دهد با اين حساب قدر نيروي مقاومت بيشتر قابل درك و توضيح است . آنجا و اينجا نمي پرسند كيست مي گويند چيست كيستي اش به عبارتي در چيستي و چگونگي اوست .
    مي گوييم : چه كاري است ! يا كارش چيست نمي گوئيم كلاس چندم است يا چه سن و سالي دارد و خانه اش كجاست . اين حرفها را بعدا هم مي توان زد و بسا كه با معلوم شدن مسئوليتش پاسخ ساير امور هم به نحوي داده شود.
    سئوال از موقعيت شخص يك سئوال « باز پاسخ » نيست جوابش نمادين و در حد كلمه سئوال است . چون ما مصاديقش را در جامعه از ادوار دور مي شناسيم . البته استثنا اين قاعده و تعبير : شغل آزاد است كه معرف همه هيچي . است يعني به تعريف نرسيدن ; هر چه مي خواهي صدايش كن . در حدي از تشخص نيست كه حرفه قلمداد شود كشكولي است كه در او سكه و خرما و يك نخ سيگار و شكر پنير و... يافت مي شود. و مهمتر از همه تعهدي كه تعين يافته ندارد. بر خلاف ساير حرفه ها.
    در گذشته اشخاص را به پدرشان مي شناختند. جز اين كه غالبا فرزندان وارث شغل پدر بودند معني اش اين است كه از ايشان عبور نمي كردند. مثلا : پسر رضا دوانگر. يعني شغل آنقدر آبرو داشت كه براي شخص علم بشود و او را مورد شناسايي قرار دهد. در مورد كالا و غير منقولات نيز چنين است . باندازه اي كه دقيق و درست و مجاز و مشروع باشد آرم و اتكيت و مشخصات و جزئيات دارد. فرار از تعريف پذيري در مجعولات است . انساني كه مسئول نباشد نام انسان بر او جعلي است . مثل نام اسرائيل بر فلسطين اشغالي .
    پس مسئول نبودن نوعي نقص عضو است . تماميت نداشتن و مخدوش بودن موقعيت شخص يا شي ; و عدم اعتبار قابل انكار در مجموعه چرخه حيات كه بايد به نحوي جبران و بازسازي شود. چون جامعه را از كليت مي اندازد. بقول آن حكيم اگر ما بخواهيم همه عادل باشند يا سخاوتمند و خودمان از آن امر شانه خالي كنيم « همگي » و تماميت را با كاستي و سستي فرد خود نقض كرده ايم . ضرورت مسئوليت هم از همين جا ناشي مي شود كه هارموني نوع بهم مي خورد. احتمالي مي شود كه استدلال را تحت الشعاع خود قرار مي دهد.

  • *****
    رنج هاي اسارت




  • خاطراتي از آزاده مهدي محبي
    نام او مهدي محبي است و شغل او پاسدار و امروز يك جانباز است . در تاريخ 67 3 23 در منطقه عمومي شلمچه عمليات بيت المقدس هفت به اسارت دشمن درآمد . با مسئوليت معاون گردان پياده در لشكر 27 محمدرسول الله (ص ) 75 ماه در جبهه حضور داشته است . همچنين در عملياتهاي : رمضان مسلم ابن عقيل والفجر مقدماتي والفجر يك خيبر والفجر 8 والفجر 10 بيت المقدس 2 و 4 و 7 بدر كربلاي يك و پنج و هشت حضور داشته است .

    پس از مدتي كه در زندان الرشيد بغداد بصورت نيمه عريان ما را نگهداري مي كردند. يكروز سوار اتوبوسهايي كرده و با همان وضع و چشم و دست بسته به سوي شهر تكريت حركت دادند. از داخل شهر بغداد كه عبور مي كرديم مردم شهر تا متوجه مي شدند كه ما ايراني هستيم شروع به سنگ زدن به طرف اتوبوسها مي كردند و در همان حال فحش هاي ركيكي هم به ما مي دادند.
    پس از طي مسافت زياد و عبور از كنار برخي شهرها به حوالي شهر تكريت و اردوگاه شماره 12 رسيديم كه تعدادي از اسراي ايراني كه چندي قبل و در پي حمله عراق براي بازپس گيري شهر فاو اسير شده بودند. در آنجا و بدور از چشم ناظران صليب سرخ جهاني نگهداري مي شدند. در مقابل درب ورودي اردوگاه تعداد شصت هفتاد نفر از نيروهاي بعثي با هيكل هاي درشت و دهانهاي كف كرده و چشمان از حدقه بيرون زده و چهره هاي تيره و كريه و عصباني در دو خط موازي و روبروي هم صف كشيده بودند. در واقع كوچه اي گوشت آلود به طول بيست . سي متر درست كرده بودند بعضي از آنها باطوم داشتند و بعضي هم كابل هايي در دست داشتند كه چند لايه سيم لخت و كلفت از سرش زده بود بيرون . اين سيم هاي لخت را مخصوصا طوري خم كرده بودند كه حالت چنگك پيدا كند و وقتي به جايي از بدن مي خورد آن را پاره مي كرد و اين عراقيهاي غول پيكر هيچ ملاحظه اي نداشتند كه ضربات شان را به جاهاي حساس اسرا نزنند و اتفاقا اكثر آنها را از ميان كساني انتخاب مي كردند كه يكي از بستگان نزديك شان در جنگ با ايران كشته شده بود و خلاصه چشم تان روز بد نبيند من اولين نفري بودم كه مي بايستي از اين كوچه گوشت آلود يا كوچه مرگ و يا تونل وحشت عبور مي كردم . اين كار عراقيها در واقع نوعي زهرچشم گرفتن بود و به اصطلاح معروف مي خواستند « گربه را دم حجله بكشند » مي دانستم كه براي كمتر ضربه خوردن بهتر است دستم را حفاظ سروگردن كرده و به صورت خميده يا از طرف راست كوچه بروم يا از طرف چپ و نبايد وسط حركت كنم چرا كه ضربات بيشتر مي خورم .
    نفر اول عراقيهايي كه ايستاده بودند يك آن خواست عرق سروصورتش را پاك كند با خودم گفتم يك ضربه كمتر بخورم غنيمت است و از همين غفلت لحظه اي استفاده كردم و در حالي كه اميد چنداني نداشتم كه از آن كوچه زنده بيرون بروم براي اينكه اثر ضربات كمتر شود يا حسين گفته و شروع كردم به دويدن هفت هشت ده نفر ديگر از بچه ها هم پشت سرم آمدند.
    اولين ضربه اي كه به من خورد ضربه يك كابل بود كه احساس كردم تمام تنم را به آتش كشاند. فريادهاي « يا مهدي » و « يا حسين » بچه ها بلند شد تا اينكه كل افراد از اين تونل عبور كردند و داخل محوطه اردوگاه جمع شدند. صداي آه و ناله بعضي از مجروحان بلند بود معمولا در چنين وضع و اوضاعي هر آدمي هر قدر هم كه روحيه و توان داشته باشد لااقل براي حفظ ظاهر هم كه شده سعي مي كند خودش را شكست خورده نشان بدهد تا دشمن جري تر نشود ولي بچه ها حتي در چنين شرايطي هم نمي خواستند محافظه كاري كنند. خيلي از مجروحها با اين كه اوضاع بدي داشتند نه تنها آخ نمي گفتند بلكه به بقيه دلداري هم مي دادند. هرچه بود عراقيها تصور مي كردند كه زهر چشم لازم را گرفتند و لذا فرمانده كمپ كه فرد خبيثي به نام جمال بود شلاق به دست وارد اردوگاه شد و بعنوان اولين سخنراني اش بخشي از قوانين را كه ما بايد رعايت مي كرديم مطرح كرد كه بيشتر آنها مواردي كه ما نمي بايستي انجام مي داديم و به اصطلاح « ممنوعات » بود ازجمله اينكه : تجمع بيش از دو نفر ممنوع است انجام فرائض ديني اعم از دعا و تلاوت قرآن و اذان گفتن و... ممنوع است و نماز هم نبايد با صداي بلند و به جماعت و بااستفاده از مهر خوانده شود نمازهاي مستحبي و نماز شب و كليه مراسم ديني و مذهبي ... ممنوع ـ همراه داشتن وسايل تيز و برنده از قبيل سوزن تيغ قيچي و... به شدت مجازات داشت داشتن خودكار و قلم و كاغذ ممنوع بود (البته بعدها با ابتكاراتي كه بچه ها داشتند از كاغذ سيگار عراقيها و قوطي تايد و... دفترچه يادداشتهايي تهيه مي شد و قلم از عراقيها سرقت مي كرديم و در كار تدريس و آموزش و حتي يادداشت كردن آيات قرآن و روايات و حفظ و انتشار آنها استفاده مي كرديم ) ـ احترام گذاشتن به عراقيها واجب و هرگاه يكي از آنها با اسيري صحبت مي كرد او مي بايست نگاهش را به زمين مي دوخت و يا سرش را روي زانوان خود قرار مي داد و بصورت نشسته به فرامين آنها توجه مي كرد. به محض اعلام اتمام زمان تنفس در محوطه همه مي بايستي به سرعت به داخل آسايشگاه مي رفتند و اگر هم كسي فرصت نكرده بود از توالت استفاده كند بدليل حضور طولاني مدت در آسايشگاه مي توانست از قوطي هاي روغن كه به صورت قاچاق از آشپزخانه در داخل آسايشگاه نگهداري مي شد استفاده كند. به محض اعلام زمان خواب همه بايد بخوابند و چراغها هم خاموش نمي شد و بيدار ماندن هم به هر دليلي ممنوع بود. هر اسير موظف است صورتش را هفته اي دوبار و سرش را هرچند هفته يكبار بتراشد. به محض شنيدن صداي سوت بيدار باش و يا سوت آمار در هر ساعت از شبانه روز هر اسيري به سرعت بايد پتوي خود را جمع كرده و آنكادر كند و همراه بقيه به ستون پنج روي دوپا و سر روي زانو بنشيند تا سربازان عراقي و ماموران آمار سربرسند و اين اتفاق گاهي نيمه هاي شب پيش مي آمد. خلاصه پس از اين سخنراني فرمانده اردوگاه به هر يك از ما كه تا آنروز نيمه لخت زندگي مي كرديم يكدست پيراهن و شلوار دادند و به هر گروه 150 نفره 30 جفت كتاني دادند كه امكان تقسيم آنها وجود نداشت و به طور نوبتي از آنها فقط در مسير توالت استفاده مي شد و غالبا با پاي برهنه در محوطه قدم مي زديم و يا بيگاري انجام مي داديم .
    ارسالي از : شهرقدس

  • *****
    راهت را ادامه مي دهم




  • انگار وجودت سايه بود بر سرم و احساس مي كردم با چيزهايي كه مي گويند تو هستي . هواي شرجي چشمانم بهانه مي گرفت و غم در دل تنگم آشيانه كرده بود و دوباره حسي غريب مرا ندا مي داد كه بايد به زيارت بيايم عشق مرا خوانده بود تا به سه راه شهادت بيايم . كوله بارم خالي بود از هر آنچه كه به تو نزديك شوم تو را با لهجه باران صدا مي زدم ناگهان يادم آمد كه نامم در ليست راهبان نور نوشته شده است گفتم خوب شد لااقل مي روم تا شايد ديدگانم حضور تو را دريابد روزها كه مي گذشت آسمان دلم نويد رفتن داد و پاهايم روي خاك سنگرها در پهنه زمين جبهه به حركت درآمد خودم را در طلائيه يافتم خاك ها بوي تو را مي داد و سجاده ات روي زمين پهن بود. به ياد نماز عشق ات افتادم به هويزه كه رسيديم فرشته ها روي مزارت بوسه مي زدند. انگار راست مي گفتند : همه مبهوت صفاي پوتين هاي زيبايت بودند كه از طراوت دويدن پر از خون شده بود و فانوسقه ها كه كمرها را تنگ در آغوش گرفته بود. لباس هاي خاكي كه در آرامش درد مرهمي شده بود بر قلب هاي زخمي انگار همه چيز مقدس بود مثل جبهه مقدس مشهد مقدس دهلاويه چشمه زلالي بود در دل كوير كه مرا تا حماسه چمران يگانه تنديس عرصه غيرت و مردانگي مي برد. اروند رود پر از نسيم صبحگاهي بود كه از آن بوي خاكريز به مشام مي رسيد. نوشته هاي تو كه روي آب حكاكي شده بود شلمچه با نخلستان ها و نيزارهاي زخم خورده اش تو را ندا مي كرد چه صفايي داشت آسمان دشت لاله هايي آنجايي كه با خط عشق روي آسمان مشق يادگاري نوشته بوي مجنون حالا دوباره تجديد حيات يافته است و گلوله هاي جنگ مهمان قلب جبهه اي ها شده است .
    صداي يا حسين (ع ) كه در مسلسل ها گم شده بود آرام زمزمه مي شود و انگار همه آماده مي شوند تا به عمليات بروند. كم كم باورم مي شود كه آنجا كه نوشته بودند آرام قدم برداريد كه اينجا شهدا خفته اند يعني زنده بودن يعني يادگار لحظه هاي پر از لطافت رفيقان لاله ها.
    من فهميدم كه چطور جوان ها جواني شان را به جبهه ها ريخته بودند و پيرها ساقي لب تشنگان كوير شده بودند. آن روزها خدا روي شانه هاي همه باريده بود و صورت ها مثل آسمان ابري شده بود آن روزها گل ها نفسي تازه مي كردند و درخت ها روزي هزار بار در اوج خستگي سبز مي شدند. آن روزها دست ها خورشيد شده بود و قلب ها كوهي از ايثار و شهامت شده بود آنجا همه در اقيانوس صميميت و اخلاص ذوب گشته بودند خارهاي زخم خورده پژمرده بودند و مزرع دل با حضور تو طراوت گرفته بود.
    حالا كه برگشته ام دوست دارم هزار شب ديگر به ديارت بيايم تا دلم از حريم يادت بيرون نرود حالا كه پرنده كوچك حرفم پشت ميله هاي سخت حنجره زنداني شده است كاش مي شد دوباره بيايم و تو با باريدنت وجودم را دريابي كني .
    من هميشه به يادت هستم و تا خون در بدن دارم راهت را ادامه مي دهم تا شايد ذره اي از سادگي و اخلاصت را در دل جوانان تداعي كنم ...
    فاطمه عباسي

  • *****
    مقاومت تا آخرين نفس




  • خاطره اي درباره بسيجي شهيد جعفر طجرلو
    در ادامه عمليات ظفرمند والفجر 8 منطقه فاو ـ بصره در امتداد جاده بصره عملياتي با رمز « يا صاحب الزمان عج » بمنظور عقب راندن دشمن بعثي انجام شد. اين عمليات به دليل تسلط دشمن بر منطقه داراي اهميت ويژه اي بود. در اين عمليات محورهاي مورد هدف توسط نيروهاي اسلام فتح شد و عده اي از برادران رزمنده به علت پيشروي زياد در عمق خاك دشمن قرار گرفته بودند و باتوجه به اينكه دشمن از هر سو محورها را مسدود كرده بود و جاي برگشتي براي نيروهاي باقيمانده (5 نفر) وجود نداشت طبق قرار قبلي با بي سيم فرماندهي تماس حاصل شد تا درخواست نيروي كمكي گردد. ولي بدليل محاصره كامل دستور توسل به ائمه اطهار (ع ) شنيده مي شد. لذا آن عزيزان كه عبارت بودند از شهيد والامقام جعفر طجرلو ـ آزاده مختار يكاني و... تصميم مي گيرند تا آخرين فشنگ باقيمانده مقاومت نمايند.
    هر پنج نفر در يك سنگر جمع شده و مشغول بحث و گفت و گو مي شوند كه آيا تسليم شوند يا چند فشنگ باقيمانده را بسوي دشمن زبون شليك نمايند.
    در اين حين شهيد جعفر طجرلو بر اثر اصابت خمپاره 60 دشمن از ناحيه پا و قسمتي از بدن مجروح مي گردد و در اين وضعيت پيشنهادي ارائه مي دهد : حالا كه من مجروح شدم از همه شما بيشتر به شهادت نزديكم و كار من تمومه از طرفي دشمن از تاريكي هوا استفاده ميكنه و هر لحظه نزديكتر مي شه و حلقه محاصره را تنگتر مي كنه .
    در اين ميان يكي از بسيجيان دلاور بنام مختار يكاني سلاح را برگرفته تمامي گلوله هاي خشاب را بسوي عراقي ها شليك مي نمايد وعده اي را به هلاكت مي رساند. وقتي مهمات تمام شد شهيد جعفر طجرلو چون احساس مي كند جان چند تن از عزيزان همسنگرش در خطر جدي قرار گرفته است . اعلام مي دارد كه من خودم را تسليم مي كنم اگر دستهاي من به نشانه اسيري بستند از سنگر بيرون بياييد و تسليم شويد در غير اين صورت تا آخرين نفس پايداري كنيد.
    جعفر از سنگر بيرون رفت و عراقيها او را به اسارت گرفتند و بقيه افراد نيز تسليم شدند. بعد شهيد طجرلو را كه بعلت مجروحيت توان راه رفتن نداشته در پشت خاكريز تير خلاص زدند و به شهادت رساندند و بقيه را به اسارت بردند.
    راوي : برادر جانباز احمد چهره آرا