
سيدمهدي فهيمي
ياد ايامي كه سيف روزگار. با توانا دستي ما بود بار. (ضمير ما را به شما تغيير دهيد) آن وقت ها كه يكي بود و غير از او هيچ كس نبود.
نه تو نه من و نه حتي ما! هرچه بود خود او بود. نه از او و براي او و بسوي او.
آن روزها كه همه چيز پيوسته در حال سوختن و افروختن بود. زمين و آسمان و آب و خاك يكپارچه آتش بود. از بس هوا و اكسيژن
وجود داشت . از آن جنس و كيفيت كه در قله ها از فرط درجه خلوص و رقت قابل استنشاق نيست . و مي گويند ورزش كاران ـ نسبت به
افراد عادي ـ دو برابر يا دو ليتر از آن را روزانه مي سوزانند. بخاطر ساعت بالاي گردش خون در شرايانهايشان
درپي تحركات و تمرينات
روزانه و ظرفيت دريافت و پرداختي كه دارند. و از همان نوعي كه كودكان و نوزادان با داشتن آن چند ده را بر بزرگسالان جنب و جوش از
خود نشان مي دهند.
نوزاداني كه بقول آن حكيم با وجود استخوانهاي نرم و ماهيچه هاي ضعيف
نيروهاي حيات در آنها شديد و قدرتمند است ; چندان
كه ميتوانند تمام طول روز را فرياد بكشند و گريه كنند
بدون آن كه صدايشان خش دار و دو رگه شود. بخاطر هماهنگي و يكپارچگي كه
(با طبيعت و انرژي آن ) در آنان به نحو كامل وجود دارد و اين البته آتشي نيست كه بين دوست و دشمن تبادل مي شد. كه با همه هيمنه
سنگ چخماخي بيش نبود. سوخته اي كه آتش كش بود. جرقه اي كه البته قابليت آن را داشت كه به اسم و در حد چاشني ـ خوراك اصلي ـ
خرمني را خاكستر كند. و... ياد خدا بود كه در مجراي تنفس خلق و دم و بازدم حيات او آتش وار زبانه مي كشيد و هرچه جز معشوق
جمله را مي سوخت . و از اين جا بود كه مولانا گفت : آتش است اين بانگ ناي و نيست باد. و آنگاه
ني نامه را آفريد كه شرح حال عالم و
آدم است .
تعبير نوستالژيك « ياد خدا بخير » جزو معدود تعابير دردمندانه دلهاي داغدار در غربت و فراغت آن ديار آشنا
پس از جنگ است .
دلشدگاني كه در توفيقي بعضا اجباري
حضور خلوت و انسي داشتند كه در آن دوستان جمع بودند و دشمنان متفرق .
موقعيتي كه در آن بقول نصرالله منشي
محبت و عداوت اشخاص بر حدوث حاجت و زوال منفعت مقصور نبود. كريم
اليف را در
سوز فراق نمي افكند و بهر بدگماني انقطاع دوستي و برادري روانمي داشت و معرفت قديم و صحبت مستقيم را به ظن مجرد ضايع و
بي ثمر نمي گردانيد. هرچند در آن خطر نفس و مخالفت جان باشد. و اين همه به بركت وحدت در ذهب و ذهاب و مذهب بود. مقامي كه
گفته مي شود اگر انبيا هم در آن اجتماع كنند اختلافي نخواهند داشت كه چون حلقه هاي يك زلف
گره بر گره و تار و پود بافته ها
در پي
يكديگر و برهم تنيده اند. همه صيد يك صياد و در دام يك دام گسترند. و اگر جوش و خروش و فرصت و حرتي هست از باب بالابردن
آستانه مقام مقاومت در عاشقي است . نالم و ترسم كه او باور كند. وزكرم آن جور را كمتر كند. چون عاشق بر لطف و قهر هر دو هستند.
بنابراين هر گرفتار در بند او پيوسته حسرت مرغي را مي برد كه گرفتارتر است . و فرصت دفاع و آوردن همه چيز به قربانگاه و خلوت دل و
دين به يك نگاه باختن و فراغت از اشتغال هرچه و هر كه بين عاشق و معشوق حائل مي شود و فاصله كانوني معركه نبرد با شوائب
عديده اي كه در آلودگي به حد خفقان آور مي رسند
تا نقطه : كز ضعيفي دست و تنگي جا نيست ممكن كه پيرهن بدريم
انقلابي در
انقلاب بود; تحول حال و مقال .
و اين بعد مسافت روحاني و محاصره قوا و خلع يد و تبعيد به جزيره آدم خواران است كه اين همه ناله جگرسوز را درپي دارد. چون
حكايت پيلي كه از هندوستان او را دور ساخته اند : هر كه روزي شاهد و خوشرو بود. گر سيه گردد تدارك جو بود. نسبت به كسي كه از
اصل و زاد سياه و زنگي بوده است . پس شور و شيرين ندارد. مثل مرغ زميني در قياس مرغ آسماني و پروازي .
او هم به قول مولانا چو رئيسي كه خوار شده و توانگري كه بي دينار شده و عالمي كه در اين جهان ميان ابلهان گرفتار گشته
به نوعي
قطع عضو از بدن و از عزت به خواري رسيدن مبتلا است كه با عبارت : گفت پيغمبر كه با اين سه گروه . رحم ار آريد زسنگيد وز كوه ...
رسول الله (ص ) سفارش ايشان را كرده است .
و اين تعبير چون ذكر را ما نمي توانيم بر زبان جاري كنيم : اذكروالله كار هر اوباش نيست . ارجعي برپاي هر قلاش نيست . ما چون پيل
حتي آن هندوستان را خواب هم نمي توانيم ببينيم كه تصوري از آن نداريم
تجربه و مشاهده اي نداشته ايم و تجانسي با يار بهم نزده ايم .
رويكرد مست ـ هشيارانه عبارت هم به نوعي آن را خودبخود از دسترس امثال ما دور مي دارد. چرا كه از يك طرف متوجه قرابت و
خويشي و سابقه الفت و ارادت و انس راوي راستگو و عاشق صادق است و اوقات خوش و مغتنمي كه با معبود و معشوق خود داشته و
از سوي ديگر ـ كه اتفاقا مهم تر و افشاگرانه تر است
راز وضع موجود را برملا مي كند. اين كه عليرغم تظاهر و تمسك ما به مجالست با
يار
از حقيقت وجود او برخوردار نيستيم و به نحوي با ياد كرد و نوع تعليقي كه همراه آن است نشان مي دهيم كه اكنون و در اين موقعيت
و زمان و مكان و نحوه زندگي
شكاف عميقي بين ما وجود دارد. و اين شكوه و شكايت تلويحي و نقد و انتقاد از خود و سايرين است .
باصطلاح ملامتي گري كردن و اعتراض به اين كه : خلوت از اغيار بايد ني زيار! پس اميد كمي به تغيير اوضاع به وفق مراد خويش دارد.
گويي اذعان مي كند كه در كوچه پس كوچه هاي زندگي روزمره گم شده است : من گنگ خوابديده و عالم تمام كر. نمي تواند اسم و
آدرس اين « بهشت گمشده » را به كسي بدهد. زبان او چون سكه اصحاب كهف از رواج و رونق افتاده است . اگر لب از لب بگشايد خلق
اطفال گرد او جمع مي شوند و مضحكه عام و خاص مي شود. و از طرفي نمي تواند ديده را ناديده انگارد و از اين تعارض است كه بي قرار
است
آرام ندارد و پريشان به نظر مي رسد.
اما با زبان بي زباني ساير موجودات به ما كه از اين عدم انطباق و همرنگي با جماعت رنج مي بريم و در عين حال حس مي كنيم كه
آنها واقعا تافته جدا بافته اند مي گويند : ما سميعيم و عليميم و خوشيم
با شما نامحرمان ما ناخوشيم . و اين كنايه رندانه است كه در كنار
هزاران اصطلاح و تعبير
وضع شرايط پس از آن را به تنهايي به چالش مي كشد
چنان بي مهابا و برنده است كه زبان ابي ذر در تاريخ اسلام
و ابن سكيت در شيعي گري ; با بلاغت تمام
در نهايت ايجاز غيرمخل . هشداري كه جز عبد صالح كسي را يا راي تصريح و تكرار آن
نيست .
و اين عبارت نمادين
براي رديابي و نشان شناسي روند امور جامعه در دوره ي پس از جنگ و رمزگشايي از وقايع آن
نسبت به
دهه اي كه به اعتقاد نخست وزير آن در ابعاد يك ملت همه چيز ـ با تفاوتي اندك ـ خدايي بود و طعم و رنگ و بوي الهي داشت
بسنده
است .
و اين چنين نيست كه يك يا چند نفر مسئول و متهم باشند كه پيشتر اشاره شد
چنين تصوري اهانت به ساير اشخاص و افكار است .
پس بقول شريعتي همه ما متهم هستيم . هر يك بقدر دانايي و توانايي اش و نيز سعي و سلوك و يا صبر و سكوتش . كارنامه موجود و
معدل آن رزومه ظالم و مظلوم
قوي و ضعيف و خرد و كلان است . تكليف از معدودي كه معذورند ساقط است . آن معدود بي شك من و
شما نيستيم . كه اگر هيچ چيز نداشته باشيم
زبان براي قضاوت يا مفت داريم . در حالي كه از باز خوردهاي آن غافليم . و با كلام خود و
كوچكترين عضو
بزرگترين جرم ها را مرتكب مي شويم در حالي كه به نظرمان ناچيز جلوه مي كند.
و اين بي مسئوليتي
ولو به نيت خيرخواهي و اصلاح امور
امروز رويه بزرگ و كوچك و عالم و جاهل است و مقدمه و منشا كل
مفاسد.

*****
سه خاطره
|

نقل و نبات
حاج محمود موقع پيشروي آرام و قرار نداشت
هر لحظه يه جايي بود.
بنده خدا بي سيم چي حاجي ! گاهي تقريبا مي دويد تا به جايي برسه ! يك لحظه مي بايست سرستون باشه و لحظه
ديگر آخر ستون ! آتيش سنگين دشمن كه مي ريخت سرمون
انگار سرحاجي نقل و نبات مي ريختن ! راست راست راه
مي رفت و بچه ها رو هدايت مي كرد!
اگه حاجي تشخيص مي داد كه بايد خم بشه
ما چهار دست و پا حركت مي كرديم و اگه براي درامان ماندن تشخيص
مي داد كه بايد بشينه
تمام بچه ها درازكش شده بودند!
همرزم شهيد
نق نمي زد!
هيچ وقت نشد محمود از غذايي گله كنه . هيچ وقت نمي گفت اين غذا رو دوست ندارم ! از نازكردن ديگران هم خيلي
ناراحت مي شد. هر غذايي داشتيم مي خورد و بعد از غذا خدا را شكر مي كرد!
مادر شهيد
مادر برام قصه بگو!
سرود مادر برام قصه بگو را كه نوجوانان آباده پيش امام خوانده بودند
خيلي دوست داشت .
هميشه زير لب تكرار مي كرد : « مادر برام قصه بگو
قصه بابارو بگو! »
يه روز محمود به من گفت : « اگه بچه ها در مورد من ازت چيزي بپرسن
چي جوابشونو مي دي » من هم گفتم : « مي گم
بابا همش جبهه بود! بابا اصلا خونه نبود! مادر برام قصه بگو! بابا همش تو عمليات بود! »
همسر شهيد

*****
طوفاني از حماسه
|

من يادگار سوخته ي نسل آتشم
خاكسترم
هنوز ولي شعله مي كشم
گفتند
آن زبان كه به ميدان مين شود
بايد كه محو در شب هفت زمين شود
هم سنگرم ! به روي همين نقشه هاي خاك
گم گشته ايم مثل شهيدان بي پلاك
بعد از تو خط دو خط شد و بازي ادامه يافت
بعد از تو آن خطوط موازي ادامه يافت
بعد از تو روزهاي لجاجت شروع شد
يك دندگي شديد و سماجت شروع شد
سوگند مي خورم كه غنيمت نخورده ام
از روزگار
سيلي غفلت نخورده ام
اين روزها به معبر باريك آسمان
گم گشته ايم گوشه ي تاريك آسمان
اعتنا به خون صنوبر نگرده ايم
فكري به زخم بال كبوتر نكرده ايم
شاعر! بخوان
ترانه ي باران غروب كرد
در خشكسال قافيه ها
نان
غروب كرد
اصلا درست نيست
كه سربسته حرف زد
با جيك جيك مبهم و پيوسته حرف زد
اين جا كه سرنوشت ابوذر غريبي است
اين حرف ها نشانه ي مردم فريبي است
من يادگار سوخته ي نسل آتشم
خاكسترم هنوز
ولي شعله مي كشم
اي نخل هاي سوخته ي سرزمين من
گل داده زخم هاي شما بر جبين من
طوفاني از حماسه و ايثار مي وزد
از سمت روزهاي پر از اربعين من
من خواب جبهه ديده و تعبير مي كنم
شايد نشسته است كسي در كمين من
اي روح لحظه هاي شهيد دلم
بگو!
اين ناشناس كيست
شده جانشين من
اين بغض كال كيست كه اعجاز مي كند
همراه شعله ي غزل از آستين من
آن
سرنوشت سوخته ي آن چنان تو
اين
سرگذشت عافيت اين چنين من
علي سهامي

| | |