روزنامه جمهوري اسلامي 04/05/1388 صفحه جبهه و جنگ

  • شجره طيبه ـ 46
    فرصت ها و حسرت ها

  • عباس شجاع
  • ديده بان
  • خاطرات
  • *****
    شجره طيبه ـ 46
    فرصت ها و حسرت ها




  • سيد مهدي فهيمي
    درست است كمي به نظر متناقض نما مي رسد. كار جنگ آنقدر كه كسر و كاستي و در نتيجه حسرت و حواله غيرنقدي و فقدان است فرصت و فراغت براي داشتن و انباشتن نيست . اما از سويي اگر جمع و ضرب نباشند تفريق و تقسيم چگونه ميسر مي شوند
    بسيار خوب اما كدام فرصت كدام حسرت اكنون در فاصله سالها از جنگ ما را بخود مي خوانند و مي توانند مايه عبرت و ارتقا معرفت جمعي جامعه شوند. در شرايطي كه اشخاص اختيار جان خود را نداشتند و كار و كسب و زندگي شان ملعبه دست شرارت پيشه گان بود. جز درد و دريغ چه مي توانستند كاشت و داشت در اين كه گذران عمر به لحاظ عدم اختيار تمام انسان در اعمال اراده خود و كنترل واكنش سايرين در ساخت و ساز آينده پيش روي او پيوسته دستخوش حسرت ناشي از فرصت سوزي است ترديدي نيست . خاصه در ميادين مقاومت كه از حيث حجم و فشردگي امور چون ابر و باد و عمر و اجل در بهم زدن پلك از رعد و برقي در تعقيب و گريز از پي هم روان اند. و محاسبه و مراقبه زمان و مكان كه ظرف وقايع و محيط مديريت اند بشدت كنترل نشدني و لجام گسيخته اند. و با اين مقدمه است كه مي توانيم مضمون را كوك كنيم گرچه اين فرصت و حسرت در هر عرصه و نزد هر گروهي به گونه اي نمود خواهد داشت . اما آن قدر مشترك نزد ما عاري از انتزاع و برش و پرش غيرواقعي خواهد بود; خيال پردازي هاي شاعرانه اي كه يك « ليت و لعل » و اگر و ايكاش بنيان آن را ويران مي كند.
    مقاومت در جنگ چون زندگي در صلح موكول به تلاش و توكل مومنانه فردي و اجتماعي است . اين كه آحاد مردم هر يك در جايگاه سازماني و حرفه اي خود قرار گرفته چون اعضا اركستري هماهنگ با هم و رهبري نقش آفريني كنند.
    اين اركستراسيون (با سازهاي بادي زهي و كوبي ) كه يك قطعه موسيقي بين آنها تقسيم مي شود در حالي كه تعداد آنها بسيار زياد است چنان حضور فردي و فاصله گذاري شده آنها حفظ شده كه يك نفر با اندكي خطا و خروج از هارموني حاكم و نظم دو مينووار مي تواند حيثيت مجموعه را مخدوش و فرصت فراهم آمده را به حسرتي ابدي تبديل كند.
    اشتباه نكنيد فريب ظاهر جنگ را نخوريد اگرچه در برخورد اول مهاجم وظيفه اش بهم ريختن نظم و نسق است در كل تابع استراتژي و تاكتيك ها و آرايش و چيدمان و محاسباتي است كه پشت آن به « هنر جنگ » سن تسو قبل از ميلاد مي رسد. اهميت اين نقش جز در كل كه به نوعي كل در جز نيز هست فقط به همان ترتيب « مست هشياري » ي كه پيش ترها ذكرش گذشت ممكن است . به معني : من در ميان جمع و دلم جاي ديگر است . حاضر در عين حال غايب بوسيله يكي نشدن با ماجرا در عين ميانداري و در متن بودن . و هر چه عايد بشود از همين فاصله گذاري است .
    يك عكاس حرفه اي جنگ را در نظر بگيريد كه در عين غافل نبودن از وظيفه سازماني خود از طبيعت و محيط زيست و جغرافياي طبيعي جبهه و جنگ در اين كشور چهار فصل غافل نيست . چه به معني توجه به تالابها پارك ها و هور و آبگرفتگي هاي تخريب شده و اوضاع جمعيت جانوري و گياهي زيست بومها كه امروز تحقيقا از اين حيث ما آه در بساط نداريم و چه جامعه انساني رزمنده در دل اين دشت و ارتفاعات جنوب و غرب و كيفيت تعامل او با آب و هوا و موقعيت وحشي طبيعي . نگاه سطحي به حدود 40 آلبوم عكس جنگ و سوابق موجود در سازمان حفاظت از محيط زيست پرده گوشه اي از فرصت فوت شده حسرت بار را بالا مي زند. همين فرصت سوزي را با دقت نظر مي توانيم در مهندسي بهداري رزم بجوئيم كه از اركان ارگان و ضروريات اوليه مقاومت به شمار مي روند و ما عليرغم آن حضور هستي ساز و موثر امروز كمتر يادداشتهاي روزانه گزارشهاي حرفه اي ادواري و مطالعات همزمان و پويا در عرصه هايي از اين دست در سال و ماه جنگ داريم . شما به اين عناوين اضافه كنيد امور مربوط به جغرافياي جنگ را و برسيد به ساير شقوق حتي وضع خبر و اطلاع رساني در جنگ با وجود سازمانها و نهادهاي چندگانه با فرصتي سي ساله در بدو و متن و ختم و پس از آن .
    البته شايد به اندازه خود اين نوع غفلت ها اما و اگرهاي صادقانه مسئولان شنيدني تر باشد در توضيح و توجيه هر چه غير حرفه اي تر بودن مقاومت مخلصانه مردم ما در حالي كه در قرني درگير اين امور بوده ايم كه قرن انقلاب و جنگ نام دارد. اين قبيل شبهات حتي منازعات بي شك هيچ تاثيري بر گامهاي بلند و دستهاي آسماني كه مقاومت متعالي را در ابعاد مختلف رقم زده اند ندارد. گشودن اين باب در بحث صرفا توجه دادن به متفرعاتي است كه در جنگ بويژه پس از آن اهميت مهمات را مي يابند. بي توجه اي به اين نوع رويكرد است كه ما با وجود تجربه جنگ جهاني اول در كاربرد بمب هاي شيميايي نمي توانيم به سرعت اين پديده را در مقاومت خود مورد شناسايي قرار دهيم .
    علم و اطلاعاتي كه جنگ چه در هجوم و چه در دفاع توليد مي كند به هيچ وجه با آنچه در شرايط عادي در جريان است قابل مقايسه نيست . ميدان عملي با آن ابعاد. در مدت زماني كم نظير با مشاركت ـ اگر نه آحاد ملت تركيبي از كيفي ترين نيروهاي انقلابي صاحب دانش و بينش و در برابر دشمني كه هم متفق است هم متحد و هم منافق ـ در جنگ غيرمستقيم و كمتر قابل رديابي حضوري را بهم رسانده است كه اينك مي بايد ما حتي اگر مي توانستيم نه چند كتاب مكرر در بحث جغرافياي نظامي كه در تمام امور مربوط به آن دوره اطلسي چند رسانه اي از جزيي ترين مسائل زندگي در جنگ تا پيچيده ترين ترفندهاي اطلاعات عملياتي را نه در اختيار كشور خود كه تمام جنبش هاي آزادي بخش و نيروي مقاومت در مبارزات ملي و ميهني و نه در ادعا كه بصورت بسته اي كم نظير مي بايد ارائه مي كرديم .
    البته محدوديتهاي ابزاري انساني اطلاعاتي بشدت قابل درك است اما لابد هر يك از ما قصور و تقصير فردي و سازماني را بر خود نخواهد بخشيد. اين كه ما مي توانستيم با هوشياري بيشتر نسبت به محيط پيرامون خود عمل كنيم و در عين اعتقاد به پيروزي قريب الوقوع با غنيمت شمردن فرصت ها چه براي خود و نيروي خودي و چه براي معدود دوستان مسلمان مسلم خود از اقصي نقاط عالم در موقعيت هاي شغلي گوناگون كه در كنار ما و در كنار سنگرهاي پايداري نه تنها با فراغت از جنگ فرصت هاي فراوان مطالعاتي و اطلاعاتي را دريابند كه خود به ايجاد و خلق فرصت دامن بزنند.
    اين همه محدوديت تنهايي انزوا حتي در همان سال و ماه اوايل انقلاب و جنگ با آن همه ادعاي همه گيري و همه خواهي انقلاب در عالم تعارض دارد. چه به روش داوطلبانه و چه توسط برنامه هاي زمانبندي شده سازماني و اداري و چه به نحو تطميع و تهديد كسي نمي تواند انكار كند كه ما مي توانستيم با حفظ ضوابط و اصول طيف وسيعي از توان مندي ابزاري و انساني فراهم آوريم كه در يك تقسيم كار اركستري قطعه مقاومت را با سازهاي سه گانه و در تعدادي وسيع به رهبري واحد بنوازيم .
    رويكردي كه پس از جنگ تعقيب آن همواره با مخالفت هايي همراه بوده است . روشي كه از درك عبارت هزار دوست كم است و يك دشمن بسيار عاجز است . شيوه اي كه در آن نوازنده و خواننده و شاعر و تنظيم كننده آهنگ يكي است . امري كه اگر در بحران ناگزير پسنديده باشد در شرايط عادي معقول و مطلوب عقلا نيست . الا اين كه ما كشور را يكسره در حال جنگ و بحران بدانيم يا بخواهيم !

  • *****
    عباس شجاع




  • شهيد اصغر حاج اكبري و برادر شهيدش عباس كه سن و سال چنداني نداشت با هم به منطقه آمده بودند. ايشان فرمانده سپاه سردشت بود ولي با وجود ناامني منطقه او و چند نفر ديگر از رزمندگان و از جمله برادر بنده خانواده هاي شان را هم به منطقه آورده و در مدرسه اي ساكن شده بودند. هنگامي كه خانواده ها مي خواستند جايي بروند عباس با اسلحه اي همراه آن ها مي رفت و مي گفت تا من را داريد غم نداريد.
    يك روز خبر رسيد حدود 30 نفر از نيروها در محاصره افتادند كه شهيد اصغر حاج اكبري هم در بين آن ها بود . وقتي عباس اين قضيه را شنيد بسيار ناراحت شد و مي خواست به همراه تعداد ديگري برود جلو و آن ها را آزاد كند كه ما مانع او شديم و عده اي ديگر رفتند تا شايد بتوانند آن ها را از محاصره خارج كنند. بعد از گذشت ساعتي آن ها موفق شدند تعدادي از محاصره شدگان را نجات بدهند ولي عده معدودي و از جمله شهيد حاج اكبري هنوز در محاصره بودند.
    اين جا بود كه ديگر عباس طاقتش تمام شد و گفت : « ما به مادرمان گفته بوديم هميشه با هم خواهيم بود » و طوري كه كسي متوجه نشود رفت به سمت منطقه محاصره شده .
    يكي از افراد كردي كه در آن جا بود و بعدها با توابين ديگر به نيروهاي ما پيوست براي ما تعريف كرد كه وقتي عباس به نيروهاي كرد مي رسد به آن ها مي گويد : « داداش مرا مي زنيد. او آمده شهيد شود. او نمي ترسد » و آن ها به او مي گويند تو هم حاضري شهيد شوي ! او كه به راحتي تا آن جا رفته بود و شجاعانه با آن ها سخن مي گفت مي گويد : « بله من هم از شهادت باكي ندارم » و يكي از سنگدلان تيري در سر او خالي مي كند و او را به شهادت مي رساند.
    وقتي خبر شهادت اين دو برادر را شنيديم 3 نفر از اسراي دموكرات را داديم و در مقابل جنازه اين دو برادر را تحويل گرفتيم . 6 روز بود كه آن ها در آفتاب گرم بودند و بدن هاي شان فاسد شده بود . وقتي مادر اين دو شهيد به منطقه آمد ما را دلداري مي داد و مي گفت من تبريك مي گويم و خوشحالم كه اصغر به هدفش رسيد ولي اين مزدوران نامرد با عباس من چه كار داشتند . او از اين كه ما بدن هاي آن ها را مبادله كرده بوديم بسيار ناراحت بود و گفت 3 تا دموكرات داديد تا اسلحه بردارند و بيايند به جنگ شما.
    او رفت بالاي سر آن ها. ما سعي كرده بوديم بدن آن ها بو ندهد ولي او بدن ها را به دقت و با حوصله نگاه مي كرد و بعد از دقايقي گفت : « اين ها امانت خدا بودند و پدرشان آن ها را با نان زحمت كشي بزرگ كرده بود خدا را شكر كه امانت ها را سالم به صاحبش برگرداندم » . او همچنان از اين كه آن ها را با چند دموكرات زنده عوض كرده بوديم بسيار ناراحت بود و گفت شما با اين كارتان مانع حضور حضرت زهرا شديد.
    جواد رنجبر

  • *****
    ديده بان




  • يك روز شفيع زاده گفت : برادر شوشتري مي خواهم بروم جلو و از نزديك سري به ديده بانها بزنم . گفتم هر طور ميل شماست . راه افتاد و رفت . آن موقع در كارخانه نمك بوديم در زميني مسطح بي هيچ برآمدگي بعضي جاهايش هم باتلاقي بود.
    گلوله كه مي آمد زياد معلوم نمي شد كه به كجا مي خورد. گلوله هاي توپ وقتي توي باتلاق مي رفت تنها صداي ضعيفي به گوش مي رسيد.
    ديده باني در آن محل خيلي مشكل بود. ديده باني كه در آن منطقه بود براي اينكه گلوله هاي نزديك را كنترل كند به نوك خط رفته بود.
    شفيع زاده وقتي رفته بود سراغ ديده بان ها و اشكالات ديده باني را به آنها گوش زد كرده بود ديده بان ها كه او را نمي شناختند گفته بودند كه شما را كي فرستاده بعد بيسيم زده بودند به فرمانده لشكرشان كه كسي آمده اينجا و دارد از كار ما ايراد مي گيرد مي گويد از قرارگاه آمده از پيش شما.
    برادر جعفري با من تماس گرفت كه : اين كيه كه تو فرستادي آنجا من كه پيش خود فكر مي كردم شفيع زاده سري به توپخانه و خط مي زند و برمي گردد و در نهايت هم مي رود نزد فرمانده لشكر گفتم : من كسي را نفرستادم راستش من فكر نمي كردم كه شفيع زاده يك وقت برود سراغ ديده بان هاي خط .
    برادر جعفري كه در اين مورد خيلي حساس بود دوباره پرسيد كيه اين ! گفتم من چه مي دانم ! گفت : الان من چند نفر را مي فرستم سراغ ديده بان . شفيع زاده وقتي از دور آنهايي را كه به طرف او مي رفتند ديده بود و از طرفي هم احساس كرده بود كه ديده بان به خاطر اين مساله مي خواهد دست از كار بكشد و برگردد عقب و برگشتن از آن ديدگاه هم قدري سخت بود رو كرده بود به ديده بان و گفته بود : من فركانس قرارگاه را مي دهم تو صحبت كن . اگر ما را تاييد كردند كه هيچ و گر نه حرف حرف شماست .
    ديدبان كه اول سر سختي نشان مي داد بر خوردش ملايم تر شده بود و آخر سر راضي شده بود تا با ما تماس بگيرد. فركانس ما را بسته بود و آمده بود روي خط و بي سيم را داده بود دست شفيع زاده .
    وقتي گوشي را بر داشتم از صدايش شناختم خود شفيع زاده بود : شوشتري من هستم آمدم اينجا اما اين برادران فكر مي كنند غريبه ام . توي دلم گفتم چه طور توانسته بود به آنجا برود وقتي برگشت پيش من هنوز هم براي من باور نكردني نبود كه او بتواند خودش را تا آن محل برساند و زود برگردد گفتم : خسته نباشي . گفت : سلامت باشيد. برادر شفيع زاده لحظه اي مكث كرد و بعد از من پرسيد : ببينم چيزي در بساط داريد كه اين ديده بان عزيزمان را تشويق كنيم .
    گفتم : شايد يكي دو تا نيم سكه بهار آزادي داشته باشيم . گفت : مي دانيد من رفتم آنجا هر چند كه آن محل جاي خيلي حساس و خوبي براي ديده باني است اما جاي خطرناكي است . هيچ كس در آن حول و حوش نيست . كسي كه تك و تنها بلند شده و رفته آنجا مستقر شده و مشغول هدايت آتش است بايد تشويق شود. بعد شفيع زاده نشست و نامه اي به آن ديده بان نوشت . به اين مضمون كه من آمدم آنجا براي بازديد چون عملكرد شما خوب بود اين هديه ناقابل به شما تقديم مي شود.
    نامه را ارسال كرد به فرمانده لشكر آن ديده بان تا از اين طريق به دست او برسد. ديده بان وقتي با خبر شده بود كه مورد تشويق فرمانده توپخانه سپاه قرار گرفته خيلي خوشحال شد.
    راوي : سردار شوشتري
    ارسالي : اسماعيل هدايتي

  • *****
    خاطرات




  • يا زهرا
    در بيمارستان صحرايي چندين مجروح بودند كه وضعيت هر يك از ديگري دردناك تر بود. اكيپ بيمارستاني بر روي مجروحين بسيار فعال و جدي كار مي كردند تزريق تنفس مصنوعي ماساژ قلبي شوك و...
    هر كدام از مجروحين هم ذكري مي گفتند و هركس كاري انجام مي داد. ذكري مثل « يامهدي » و « يا حسين » . در اين ميان شهيد علي لطفي را ديدم كه از ناحيه پهلو مجروح شده بود در حالي كه عرق سردي بر روي پيشاني او نشسته بود فقط مي گفت : يا زهرا.
    اين ذكر را تكرار مي كرد تا اين كه لحظه به لحظه صدايش آرام تر شد و لحظه اي بعد صداي يا زهراي او هم ديگر به گوش نمي رسيد.
    خداوند با حضرت زهرا محشورش كند.
    علي طالبي
    حبيب
    بنابه شرايط به وجود آمده بايد عقب نشيني مي كرديم . مشغول توجيه و آماده سازي نيروها بوديم كه پيرمرد مسني را ديدم كه پا برجا و محكم در سنگرش نشسته . وقتي او را درجريان اين امر قرار دادم گفت : « پسرم تو جواني ولي من پيرم و مي خواهم مثل حبيب باشم . در شرح حال حبيب ابن مظاهر هيچ وقت اين كه جايي صحنه را خالي بگذارد ديده نشده است . من همين جا مي مانم و از خداي متعال مي خواهم مرا در قيامت مورد شفاعت شهدايي كه در اين جا به مقام شهادت رسيده اند قرار دهد » .
    كمي از او دورتر شدم تا بقيه نيروها را توجيه كنم . به ناگاه خمپاره اي بر زمين نشست و آن پيرمرد شجاع نقش زمين شد. ظاهرا هيچ آسيبي نديده بود و جاي تركشي در بدنش ديده نمي شد. ولي وقتي يكي از امدادگران پيراهنش را باز كرد تركش ريزي را ديدم كه بر روي قلبش جا خوش كرده بود. همين تركش كافي بود براي ورود او به فردوس خدا.
    اسلام تجاري