
سيد مهدي فهيمي
آقا من شاكي ام
ما شاكي هستيم . راستش را بخواهي همه شاكي هستند. اين كه نشد زندگي . اين چه وضعي است كه براي ما درست
كرده ايد شب و روز مي دويم
باز هم هشتمان گرو نهمان است . كي سابق اينطور بود. والله ما اگر با سي سال سن مسجد مي رفتيم و نماز
مي خوانديم
عينك ته استكاني هاي محل
همانهايي كه مي گفتند جاي ديگر راهشان نمي دهند و كار ديگري از دستشان برنمي آيد
مي روند مسجد
بعد از كلي قربون صدقه
با انگشت ما را به يكديگر نشان مي دادند كه ببين
بچه فلاني است . آفرين . بارك الله
پير شي !
و اگر باصطلاح اهل عرق و ورق و زرورق نبوديم كه ديگر بيا و ببين
تاج سر هم سن و سالهاي خود
فخر عالم و آدم مي شديم . كلي
پيشنهاد ازدواج بدون پيش شرط به خانواده مان مي شد و خلاصه همين قدر كه شر و شوري نداشتي و اذيت و آزارت به كسي نمي رسيد
انسان تمام و كمالي بودي
چيزي كم و كسر نداشتي براي بر صدر نشستن و قدر ديدن ـ هر چند از فضل و هنر دستت تهي بود. گويي
اصل بر ارتكاب جرم و ناشايست بود
قاعده و اقتضاي محيط
پستي و سستي بود
بنابراين همه هنر مصروف اجتناب از كباير بود و
نوبت به عمل صالح نمي رسيد.
اما امروز چي بقول آن نويسنده
ما انسانهاي بيچاره
چه بايد بكنيم همه
همه جا (و همه كس ) خواستار اعمال فوق انساني
هستند. پس ما بايد به كجا برويم و من شما را متاسفانه متهم رديف اول مي شناسم . بله درست شنيديد. شما قيمت ها را تغيير داديد.
برچسبها را عوض كرديد
سكه ما ديگر رواج ندارد
خط كش ها را شما شكستيد
اوزان را شما تغيير داديد. عبادت براي خود صنفي
داشت
سن و سالي داشت
محل و مناسبتي داشت و نام و نشاني . چرا كار را به جايي رسانديد كه يك عابد زاهد عالم بگويد من يك
عمر حسنه تهجد خود را با هفتاد سال سن به يك شب شما در جبهه مي فروشم چرا كاري مي كنيد كه فرمانده كل قوا بگويد من دست و
بازوي شما را مي بوسم و به اين بوسه افتخار مي كنم چرا حاج همت را وادار كرديد بگويد من در پوتين بسيجيها آب مي خورم چرا به
جاي آن كه بمانيد و چون زن و مرد ما يك عمر نوكري و كلفتي بچه هايتان را بكنيد و بعضا خسرالدنيا والاخره شويد
ابراهيم وار زن و
فرزند خود را در بيابان لم يزرع به امان خدا رها كرديد و رفتيد چرا درس و دانشگاه و بورس و كورس را گذاشتيد و با قمقمه خالي و
اسلحه بي خشاب و با تظاهر به چند نفر بودن در يك سنگر تا آخرين نفس ايستاديد آقاي شيرودي شما با بيست و شش سال حق
نداشتيد با هم صنف تان استخوان خورده كرده در زمين و آسمان اينگونه رفتار كني شما فكر نكردي ما از غصه و حسادت دق كنيم كه با
شصت سال سن و هشتاد كيلو وزن گره از پاي مرغي نمي توانيم باز كنيم چرا اين همه حرص زديد شتاب كرديد و تك روي داشتيد
آقاي بروجردي
آقاي .... ما كه شما را مي شناسيم
شما ديگر چرا شما كه خودتان از قشر ضعيف بوديد
شماها كه مي دانيد در
خانواده هاي امثال ما چقدر سخت است كسي شدن . سري بين سرها درآوردن
روز كار كردن و شبانه درس خواندن . چقدر موانع رنگ و
وارنگ را بايد از پيش پا برداشت و اين و آن را باصطلاح در يبل كرد
براي كسي متفاوت شدن و فاصله گرفتن با هر چه دون شئون انساني
است . شما نمي دانيد چه ظلم و جوري كرديد به جوانان
به سالخوردگان . به زنان و مردان و پدر و مادرهاي پس از خود. يك الف بچه
بوديد و بقولي با يك ذرع و نيم قد و بالا
همه چيز را بهم ريختيد. ممكن است در تاريخ كشورهايي مثل ما كه وزارت و وكالت چون
سلطنت موروثي است و نيز قابل خريد و فروش
معدودي اشراف زاده در سنين جواني ـ 20 و 30 به وزيري و وكيلي و داروغه گي
برسند
اما به اميري لشكر و پيشاهنگي قشون و بالاتر از آن به بندگي خدا و اخلاص و ارادت به مولا
هرگز.
خدا رحمت كند شريعتي را
در وصيت نامه اش
براي فرزندانش
مگر چه چيز آرزو مي كند اين كه آنها بتوانند در طول عمر كوتاه
خود
بخت و اقبال چندان يارشان باشد كه بتوانند يكي دو نفر چهره شاخص
الگو و اسوه را
درك كنند
كساني كه قادر باشند مثل قطب
و قطب نما و قبله
سمت و سوي زندگي ايشان را عوض و به آنها نه تنها راه و چاه كه راهبري يك عصر و نسل را ديكته كنند. در حالي كه
امروز با وجود شما در كشور ما قبله نما موج مي زند
هر چند ما پشت به قبله نماز بگذاريم .
شما حجت خدا بر خلق ايد
اما حجت خدا يكي
دو تا
ده تا
چند تا شما كه اينقدر انحصارطلب نبوديد. شما كه اينقدر قسي القلب
نبوديد. شما كه در بين ما و از خود ما بوديد. مثل ما غذا مي خورديد
بازي مي كرديد
درس مي خوانديد همان كارهايي را مي كرديد كه ما
مي كنيم . همان حرفهايي را مي زديد كه ما هنوز مي زنيم
چه شد كه اين همه از ما فاصله گرفتيد مگر اعتقاد به تقسيم كار نداشتيد مگر
بنا نبود همه مسئول باشند و هر كس باندازه دانايي و توانايي اش تلاش و بقدر نياز و استحقاقش بهره مند شود چرا از بقيه سبقت و
سرعت گرفتيد چرا نايستاديد تا همه برسند
فقرا
ترسوها و بخيل ها
كساني مثل ما كه نه از صحابه و انصار و نه حتي از تابعين و
توابين
كه « نحن مستضعفين في الارض » ايم . ما را به كدامين گناه تحقير مي كنيد و به محاكمه مي كشيد آيا كوتوله گي و كريه المنظر بودن
دلايل محكمه پسندي اند براي خوبرويان و صاحبان سرمايه و نعمت مجاهدت و مقاومت از اين گذشته مگر براي يك فقره جرم و
خلاف قاعده و اصل چند بار و چند سال كسي را استنطاق و حبس و زجر مي كنند هر چه بود و نبود غارت كرديد ديگر چه مي خواهيد
از جان ما هر كجا پا مي گذاريم چون سايه بر سر ما سنگيني مي كنيد. هيچ كس حاضر به شناسايي ما نيست . مثل فرزندان خردسال
نسبت به پدر و مادر
ما را به شما ارجاع مي دهند و شما را به رخ ما مي كشند. هنوز آتشكده جنگ خاموش نشده و كشته هاي ما را از زير
آوار مردانگي و مروت و فتوت شما بيرون نكشيده بودند كه از در ديگر وارد شديد. شروع كرديد (يا كردند) به ذكر و فكر; و دفاعيه ها اين
جا و آن جا در قالب كتاب و فيلم و تاتر سر بر كردند; و اگر به نحوي امكان فراموشي از پس خاموشي بود
به اين ترتيب دوباره و به
مراتب سخت تر از گذشته
ما را به صلابه كشيدند.
شما متهم ايد به اين كه تمام روياهاي ما را خراب كرديد . اكنون پس از 30 سال از شرع جنگ حتي براي ثبت نام فرزندان معصوم و بي
تقصيرمان
سابقه آشنايي و دوستي با شما را مطالبه مي كنند. اسم و آدرس مي خواهند; مي گويند وقتي دشمن گندمزارهاي ما را به آتش
كشيد كجا بوديد وقتي بي مهابا به حريم و ناموس خلق وارد شد
وقتي خواب بچه ها را بمب افكن ها آشفته كردند وقتي دسته گلهاي
خانواده ها پر پر شدند
بچه ها بي پدر و همسران بي شوهر و مادران بي فرزند و پشت پدران با داغ پسران شكست
وقتي خلايق آواره
شدند و هست و نيست شان به تاراج رفت . وقتي بهار بمب مي كاشتند و تابستان همان سال مرگ برداشت مي كردند
وقتي ملت آه
نداشتند تا با ناله سودا كنند وقتي وقتي ..... بله
مريض بوديم ـ هشت سال تمام ! مادرمان فوت كرده بود
كار و كسب مان رونق نداشت
راه مان به جبهه دور بود
ما اهل شمال يا جنوب بوديم و طاقت گرما و سرماي مخالف را نداشتيم
تنها اولاد و يا فرزند ذكور و يا نان آور
خانوار و يا مشغول تحصيل و يا در سفر داخل و خارج و يالله اصلا راستش را بگوئيم مي خواستيم زندگي كنيم نه بميريم مگر نيروي
نظامي را براي چه وقت مي خواهند و يالله آقا من اعتقاد نداشتم
مسلمان نبودم
ايراني نبودم .... و تمام كن ديگر! مگر همه قرار بود
بسيجي باشند
بجنگند و شهيد و مجروح و اسير بشوند چه گيري افتاده ايم !
مي بينيد اين آتشي است كه از گور شما بلند شده
اين فتنه را شما درست كرديد. مگر كشورهايي كه مقاومت نمي كنند و در نهايت
اشغال مي شوند كج و كوله هستند همين كويت را ببينيد
شايد تنها يك ساختمان اثر چند تير و تركش را با خود دارد و همان هم نماد
مقاومت است
بهر حال اربابان قدرت و ثروت خودشان با هم يك جور كنار مي آيند. مگر نگفته اند. « جنگ قوي و ضعيف تناقض
است قوي ضعيف را دوست دارد! »

*****
روايتي از
ديدار زندان بان عراقي با اسير ايراني بعداز 18 سال در ايران
|

يكي از زندان بانان عراقي
پس از گذشت قريب 2 دهه به كشورمان سفر كرد تا از اسراي ايراني طلب عفو و بخشش كند . او در اين ديدار به بيان
بخش هايي از خاطرات خود پرداخته و عربستان را عامل جنگ عراق با جمهوري اسلامي معرفي كرد.
مي گويد : « سالهاست عذاب وجدان دارم . براي حلاليت خواستن از اسراي ايراني آمده ام . » ماجرا ساده اما جالب به نظر مي رسيد. يك زندانبان
عراقي كه او را به خشونت و برخورد محكم مي شناختند
به كشورمان آمده بود تا با اسراي ايراني ملاقات كند. مايل نبود از رنج هاي متحمل شده
آزادگان ايراني سخن مجدد به زبان آورد و لذا اصرار ما براي بيان رفتارهاي وحشيانه زندانبانان عراقي فايده اي نداشت . هرچند به نظر نمي رسد
كسي باشد كه از اين شكنجه ها چيزي در ذهن به ياد نياورد.
« كاظم عبدالامير مزهر النجار » يعني همان زندانبان عراقي به همراه حسين اسلامي يكي از اسراي ايراني
چندي پيش به خبرگزاري فارس آمدند تا
اين طلب عفو و بخشش يكي از افسران رژيم بعث
رنگي رسانه اي نيز به خود بگيرد.
كاظم براي ديدن فرزند تازه متولد شده خود به كشورش بازگشت اما باز هم براي عذرخواهي از غيورمردان 8 سال دفاع مقدس به ايران خواهد
آمد.
نحوه ورود به حزب بعث و آشنايي با صدام
در عراق هركس كه مي خواست درسش را ادامه بدهد و تحصيل كند و يا حتي واحد مسكوني به او تعلق گيرد
تا زماني كه نامش را به عنوان
شخص بعثي ننوشته باشد
نمي توانست اين كار را انجام دهد. يا براي اعزام به خارج تا كسي پدرش بعثي نباشد اجازه خروج و ادامه تحصيل
نداشت . لذا براي اين كه كارمان راه بيافتد
مجبور بوديم عضو حزب بعث شويم .
قبل از سن 18 سالگي
بكر امور را در دست داشته و صدام معاونش بود . از همان زمان صدام امور را در دست گرفته بود و اداره مي كرد و در
حقيقت براي رسيدن به پست رياست جمهوري طرح ريزي مي كرد. در همين زمان ما با صدام آشنا شديم و از افكار او اطلاع پيدا كرديم .
تا زمان سال 1979 كه صدام به حزب جمهوري رسيد
يكي از اهداف كلانش اين بود كه فكر شيعه را در كشور نابود كند و آن زماني كه محمدباقر
صدر مي خواست انقلاب كند
به دليل شرايطي كه وجود داشت و صدام مورد حمايت همسايگانش قرار مي گرفت از جمله كشورهاي عربي و
عربستان سعودي
شهيد صدر نتوانست انقلابش را به پيش ببرد و از همان زمان صدام تصميم گرفت ايراني ها و آنها را كه اصالتا ايراني هستند
از
كشور خارج كند و از آن زمان
ما صدام را شناختيم كه يك تروريست به تمام معنا و ضد انسانيت است .
رسانه هاي عراق ما را تحريك مي كردند
زماني كه در پادگان راشديه بودم و آقاي حسين اسلامي (زنداني ايراني ) هم حضور داشتند
صدام حسين به اتفاق ملك حسين اردني براي ديدار از
نيروهاي يرموك اردن كه در آنجا و به كمك نيروهاي عراقي در جنگ آمده بودند
از پادگان هم ديدار كرد كه ملك حسين در آنجا سخنراني كرده و
صدام هم به نشانه تحسين دستش را بالا آورد. من هم در آن زمان آنجا حضور داشتم و آنها را مي ديدم .
در آن زمان كه انقلاب ايران پيروز شد
از پدرانمان مي شنيديم كه مي گفتند ايران يك كشور اسلامي است و آن شرايط حاكم را براي ما توضيح
مي دادند
اما زماني كه جنگ صورت گرفت رسانه هاي عراق حقيقت را كتمان كردند و مي گفتند (امام ) خميني كليد بهشت را به دست سربازانش
داده است و مي گويد هر كسي برود و از اين كوه عبور كند
به بهشت مي رسد.
در ابتدا ما فكر مي كرديم صدام يك شخصيت مقتدر و با ابهتي است كه اصلا فكر نمي كرديم روزي از درون خرد شود و فرو بريزد
تا اين كه در
دهه 90
شهيد دوم عراق محمدصادق صدر كه فعاليت هايش گسترده شده بود و از حوزه علميه جمعي به او پيوسته بودند
انديشه هايي را در
ملت عراق شكل داد و ما در آن زمان فهميديم كه صدام هيچ چيزي نيست و اين هيچ چيز نبودن او در جنگ آمريكا به عراق كه به سرعت سقوط
كرد كاملا هويدا شد و ما ايمان آورديم .
آشنايي با اسراي ايراني
من در خيلي از پادگان هايي كه ايراني ها اسير بودند
فعاليت كرده و افراد زيادي را ديدم . از جمله همين حاج حسين اسلامي بود و با وجود اينكه
15 سال بيشتر نداشت اما به معناي واقعي داراي روحيه انقلابي بود . از جمله خاطراتي كه دارم اين است كه به ايشان گفتند به خميني ناسزا بدهد
ولي ايشان با قاطعيت اين را نپذيرفت . هرچند من به ايشان گفتم اين كار را بكن و خودت را خلاص كن ولي باز هم اين كار را نكردند.
من در آن زمان با اسراي زيادي ديدار و برخورد داشتم كه خيلي آدم هاي خوبي از لحاظ اخلاقي بودند; نماز مي خواندند
ورزش مي كردند و با
يكديگر مهربان بودند كه اين اخلاقيات در دوران اسارت بسيار قابل توجه است .
شكنجه اسرا
وقتي اسير به پادگان ها مي آمد يكسري برخوردها يا به اصطلاح عراقي ها حال دادن (!) بر سر او انجام مي دادند ولي در پادگان 5 كه ما بوديم ديگر
اسير اين مراحل را گذرانده بود و نيازي به شكنجه يا كتك كاري نبود
ولي اسراي ايراني هركدام يك ابوترابي
و يك حاج حسين عبدالستار
بودند.
در پادگان شماره 11 نيز چون حدود 5 هزار نفر گردآوري شده بودند
نه غذا كفايت مي كرد و نه جا و حتي لباس كافي هم وجود نداشت . لذا
مي خواستند اينها را به صليب سرخ تحويل دهند. من وقتي رفتم آنجا خيلي وحشت زده شدم چون خيلي بد برخورد مي كردند و اسراي ايراني را
بسيار خشن مي زدند.
در يكي از گروهها سه نفر روحاني وجود داشت كه خيلي با تعصب بودند. چون براي مرتب كردن صفوف بايد با شعار مرگ بر خميني (!)
مي نشستند و دوباره مي ايستادند. ولي اين سه نفر روحاني
اسرا را دعوت مي كردند كه اين شعار را تكرار نكنند كه باعث شد مشكلاتي به وجود
آيد به همين دليل عراقي ها روي بدنشان ميله هاي داغ گذاشتند.
ببخشيد. علاقه اي به بيان بيشتر از اين شكنجه ها ندارم .
آشنايي با مرحوم ابوترابي
ابتدا من در پادگان شماره 5 با مرحوم ابوترابي آشنا شدم ولي قبل از اينكه ايشان را ببينم
درباره شان شنيده بودم و يك ذهنيت اينكه ايشان
رهبري معنوي اسرا را دارد درباره اش داشتم . من به يك رازي در رابطه با ايشان رسيدم و آن اينكه ايشان تمام خصلت هاي اهل بيت را دارد :
شهامت
جهاد
وطن دوستي و.... علاوه بر اينها ايشان كاملا به زبان عربي تسلط داشت و اين باعث آشنايي بيشتر من با ايشان شد.
به غير از آقاي ابوترابي بيشترين خاطره را از حسين عبدالستار اسلامي
احدي
حسن محمدي و ... دارم . البته بيشتر از همه ابوترابي را به ياد
مي آورم چون من بعد از تحول روحي
همه مشكلات خانواده ام را براي او تعريف مي كردم چون به او ايمان آورده بودم و مي دانستم كه به عنوان
يك مرد تمام عيار صبور و مومن بود و همه اسرا هم مي دانستند كه من چقدر با ايشان صحبت مي كردم .
علت حضور در ايران
من در طول اين مدت چندين بار مي خواستم كه به ديدار اسراي زير دستم بروم و با آنها ملاقات داشته باشم . ولي وقتي در ايران با راننده ها
صحبت مي كردم
مي گفتند آقاي ابوترابي را مي شناسيم ولي از نزديك او را نمي شناختند. حتي وقتي با بعضي ايرانيها صحبت مي كرديم و آنها را
خوش برخورد مي يافتيم با وجود ترسي كه از معرفي خودم داشتم
از آنها هم سوال مي كرديم فقط او را از نزديك مي شناختند ولي از نزديك
اطلاعي نداشتند.
تا اينكه در مشهد در يك هتل در مشهد نشسته بوديم و صاحب آن هتل آقايي بود به نام امير كه اين قضيه را هم از او پرسيدم . او گفت بله من آنها
را مي شناسم . ايشان دو نفر را به من معرفي كرد و من با آنها ملاقات كردم و قرار بر اين شد كه در سفر آينده (كه همين سفر باشد) با چند اسير
ايراني ديدار داشته باشم كه نهايتا هم با آقاي اسلامي ملاقات داشتم .
ملك فهد عامل جنگ ايران و عراق
در زمان اشغال كويت
من در بندر احمدي خودم را تسليم كردم و پيراهنم را به نشانه صلح بالا آوردم . خيلي از فرماندهان هم همين كار را كردند و
خودشان را تسليم كردند. بعد از هفت روز اذيت و آزار ما را بردند عربستان . در آنجا ما را سوار خودرويي كردند و داخل شهر چرخاندند و نكته
جالب اين بود كه مردم عربستان وقتي ما را به عنوان اسير عراقي مي ديدند
آب دهان به ما پرتاب مي كردند.
يك مترجم كويتي بود كه براي نيروهاي خارجي ترجمه مي كرد. او از من سوال كرد كه مي داني علت جنگ ايران و عراق چه بوده و من گفتم نه . او
گفت كه علت اصلي اين جنگ پادشاه عربستان
ملك فهد است . من پرسيدم چرا او توضيح داد كه توافقي بين صدام و ملك فهد صورت گرفته
كه صدام نيروي انساني خود را در اين جنگ به كار بگيرد و فهد ماديات را تامين كند. براي همين هر كس از عراقي ها در اين جنگ كشته شده باشد
(ما در آن زمان آنها را شهيد مي دانستيم ) به خانواده اش يك خانه و يك ماشين تعلق مي گرفت و در واقع ملك فهد اينها را تامين مي كرد.
حرفي براي جوانان ايراني
اميدوارم مردم ايراني زندگي خوب و راحت و آرامي داشته باشند و انشا الله كل شيعيان جهان مشكلي با هم نداشته باشند و تفرقه بين آنها از
بين برود . همين الان روزانه 5 هزار ايراني وارد خاك عراق مي شوند و اين مايه افتخار ماست همين طور تعداد زيادي عراقي نيز به ايران مسافرت
مي كنند. من خدا را شكر مي كنم كه با چنين افرادي در زمان اسارتشان در عراق آشنايي پيدا كردم . قدر امنيت و آزادي كشورتان را بدانيد كه گرفتار
آمريكايي ها نيستيد.
گفتگو از : مهدي بختياري و حسين جودي

| |