روزنامه جمهوري اسلامي 03/06/1388 صفحه عقيدتي

  • در محضر قرآن
  • كارنامه درخشان اسلام در آزادي عقيده
  • شرايط و آثار روزه دار
  • *****
    در محضر قرآن


  • قسمت چهارم
    نكاتي قرآني از آثار تفسيري علامه جوادي آملي
    قرآن كلام الهي است
    خداي سبحان در آيه 6 سوره مباركه توبه قرآن كريم را « كلام الله » معرفي نموده است . بايد روشن شود كه كلام بودن قرآن به چه معناست و تفاوت كلام خدا با كلام بندگان در چيست . كلامي كه خداي سبحان به خود نسبت داده يقينا منزه از صوت و لفظ و اعتبار است و براي آنكه روشن شود كه مقصود از كلام خداوند چيست بايد نخست معناي « كلمه » را در قرآن بيابيم . « كلمه » در لغت عرب به معناي آن است كه چيزي نهان را آشكار كند و از پنهان خبر دهد. و اگر در عرف به كلمات متشكل از حروف كلمه مي گويند براي همين است كه آنچه را كه در نهان متكلم است آشكار مي سازد و افكار و حالات و خواسته هاي دروني او را به افراد ديگر كه گوش شنوا داشته باشند مي فهماند.
    قرآن كريم سراسر نظام هستي را « كلمه الله » مي داند و مي فرمايد : « قل لوكان البحر مدادرالكمات ربي لنفدالبحر من قبل ان تنفد كلمات ربي » (كهف 109 )
    خداي سبحان به رسولش مي فرمايد بگو كه اگر دريا مركب شود براي نوشتن كلمات پروردگار من پيش از آنكه كلمات الهي به پايان رسد دريا خشك و تمام خواهد شد.
    سر اينكه قرآن كريم سراسر هستي را « كلمه الله » مي داند آن است كه هر موجودي از موجودات جهان آفرينش « آيت » و نشانه حق حق است و « غيب » را نشان مي دهد و نهان را آشكار مي سازد همه موجودات بازبان تكويني خود سخن از خداوند و اسما صفات علياي او دارند. در نظام كلي و « نظام احسن » حتي شيطان نيز « كلمه الله » است و خير و بركت را به همراه دارد زيرا تا شيطان نباشد و تا وسوسه نكند جهاد اكبري نخواهد بود و كمال و سعادت انسان حاصل نمي شود. قرآن كريم حضرت مسيح (سلام الله عليه ) را به طور خاص كلمه الهي معرفي مي كند « انما المسيح عيسي بن مريم رسول الله و كلمه القاها الي مريم » (نسا 171 ) و اين بدان خاطر است كه انسان كامل آيت كبراي حق است و هيچ موجودي نمي تواند مانند انسان كامل خداوند رانشان دهد. امير المومنين (سلام الله عليه ) مي فرمايد : « مالله آيت اكبر مني » (بحار ج 23 ص 206 ) و در جوامع روايي نيز آمده است كه « نحن الكلمات استامات » (بحار ج 5 ص 9 ) يعني ما كلمات نامه و كامله الهي هستيم .
    قرآن تكلم الهي است
    يكي از سئوالاتي كه پاسخ به آن معرفت ما را به قرآن كريم بيشتر مي كند اين است كه : آيا وقتي كلام خدا به رسول اكرم (صلي الله عليه واله و سلم ) رسيد وحي الهي در وجود آن حضرت ختم مي يابد و ايشان پيام خداوند را به مردم ابلاغ مي كنند يا وجود مبارك آن حضرت همانند فرشتگان مجراي وحي و مسير تكلم الهي است تا به انسانهاي ديگرهم برسد و آنچه به انسانهاي عادي مي رسد حلقه اي از حلقات نهايي كلام خدا و مهره اي از سلسله وحي الهي به شمار مي رود
    بنابر فرض اول انسان عادي كلام خداوند را نمي شنود ولي بنابر فرض دوم انسان هاي عادي نيز كلام خداوند را مي شنوند اگر چه به واسطه پيامبر (صلي الله عليه واله ) باشد. البته رسول اكرم (صلي الله عليه واله وسلم ) در استماع و تلقي وحي معصوم است و تلقي آن حضرت از خداوند يا فرشتگان به نحو علم حضوري است و آنچه را به نحو علم شهودي تلقي كرد معصومانه حفظ مي كند.
    بنابراين قرآن كريم نه تنها كلام الهي است بلكه تكلم الهي نيز هست و هم اكنون خداوند است كه با ما سخن مي گويد. (منبع : تفسير موضوعي قرآن در قرآن )

  • *****
    كارنامه درخشان اسلام در آزادي عقيده




  • استاد شهيد آيت الله مرتضي مطهري
    بخش اول
    يكي از صفحات بسيار درخشان تاريخ اسلام كه متاسفانه مذاهب ديگر در اينجا صفحات تاريخشان سياه و تاريك است همين مسئله آزادي عقيده اي بود كه مسلمين پس از آن كه حتي حكومت را در دست گرفتند به ملتها دادند و اين نظير ندارد. (متاسفانه ما آن طوري كه بايد و شايد در اين مسائل دقت و فكر نمي كنيم ) من جز اين كه شما را در اين گونه مسائل راهنمايي كنم كه تاريخ را مطالعه كنيد راه ديگري ندارم چون فعلا وقت تفصيل نداريم .
    شما جلد سوم تاريخ آلبرماله را كه تاريخ قرون وسطي است بخوانيد ببينيد مسيحيها همينهايي كه امروز دارند در ميان ما تبليغ مي كنند كه اسلام با زور پيشروي كرده است چه جناياتي براي تحميل عقيده مسيحيت مرتكب شده اند چه درباره خود مسيحيان يعني فرقه هاي بدعتي مسيحيت به قول خودشان و چه درباره مسلمين و غير آنها تاريخ زردشتيها را بخوانيد. مخصوصا توصيه مي كنم تاريخ ايران قبل از اسلام دوره ساسانيان را بخوانيد و مخصوصا ببينيد روابط زردشتيهايي كه حكومت را در دست داشتند و موبدها كه در آن دستگاهها متنفذ بودند با عيسويان آن دوره (حالا مانويان و مزدكيان به جاي خود). آزارهايي كه درباره عيسويها و يهوديها كردند چه بوده است ! جلد سيزدهم تاريخ تمدن ويل دورانت را بخوانيد باز راجع به مظالم مسيحيهاست . همچنين جلد يازدهم تاريخ تمدن ويل دورانت را بخوانيد كه راجع به اسلام است مخصوصا قسمتهاي مختلفي كه خود او نشان مي دهد كه اسلام و مسلمين چقدر براي آزاديهاي ملتهايي كه تحت فرمان آنها بودند احترام قائل بودند. چنين چيزي در تاريخ جهان نظير ندارد.
    به عنوان نمونه جلد دوم كتاب محمد خاتم پيامبران يك مقاله بسيار عالي از يكي از اساتيد دارد به نام « كارنامه اسلام » . لااقل مي توانيد چند صفحه اول آن مقاله را بخوانيد كه راجع به انگيزه تمدن اسلامي بحث كرده اگرچه به طور فشرده بحث كرده است . آنجا مي توانيد مطلب را كاملا به دست آوريد چون آن بحث يك بحث بسيار آزاد است .
    دو علت پيدايش و گسترش تمدن اسلامي
    علما راجع به علل پيدايش و گسترش تمدن اسلامي خيلي بحث كرده و دو علت اساسي برايش ذكر نموده اند : اولين علت تشويق بي حدي است كه اسلام به تفكر و تعليم و تعلم كرده است و اين تشويق در متن قرآن است .
    علت دومي كه براي پيدايش و گسترش تمدن اسلامي ذكر كرده اند كه چطور شد اسلام توانست از ملتهاي مختلف نامتجانس كه قبلا از يكديگر كمال تنفر را داشتند چنين وحدتي به وجود آورد احترامي است كه اسلام به عقايد ملتها گذاشت به قول خودشان تسامح و تساهلي كه اسلام و مسلمين راجع به عقايد ملتهاي مختلف قائل بودند. لهذا در ابتدا كه اين تمدن تشكيل مي شد هسته اولي مسلمانها را اعراب حجاز تشكيل مي دادند كه تمدني نداشتند. كم كم ملتها آمدند مسلمان شدند. در آغاز عده كمي از آنها مسلمان شدند بقيه يا يهودي بودند يا زردشتي يا مسيحي و يا صابئي (مخصوصا صابئي ها خيلي زياد بودند زردشتي خيلي كم بوده است ). مسلمين به قدري با اينها با احترام رفتار كردند و اينها را در ميان خودشان وارد كردند كه كوچكترين دوگانگي با آنها قائل نبودند و همين سبب شد كه تدريجا خود آنها در اسلام هضم شدند يعني عقايد اسلامي را پذيرفتند.
    نمونه هايي از تسامح و تساهل مسلمين درباره عقايد مخالف
    در اين زمينه نمونه زياد است . از زمان حضرت امير شروع مي كنم . ما در تاريخ اين طور مي خوانيم كه اميرالمومنين علي (ع ) در زمان خلافتشان مكرر اين جمله را مي فرمود كه تا من زنده هستم هر سئوالي داريد از من بپرسيد كه اگر بميرم و در ميان شما نباشم ديگر كسي را پيدا نخواهيد كرد كه اين گونه از شما بخواهد كه از او سئوال كنيد : سلوني قبل ان تفقدوني . نوشته اند يك مرتبه شخصي از پاي منبر بلند شد و با يك تجاسر و بيان جسارت آميزي گفت : « ايها المدعي ما لا يعلم و المقلد ما لا يفقهم انا السائل فاجب » اي مدعي ـ العياذبالله ـ جاهل و اي كسي كه نفهميده حرف مي زني ! من سوال مي كنم تو جواب بده . وقتي به قيافه اش نگاه كردند ديدند به مسلمين نمي خورد. فقط قيافه اش را توضيح داده اند كه آدم لاغر اندامي بود و موي مجعد و درازي داشت كتابي را هم به گردنش آويخته بود « كانه من مهوده العرب » يعني قيافه اش شبيه بود به عربهايي كه يهودي شدند.
    تا اين گونه جسارت كرد اصحاب اميرالمومنين با ناراحتي بپاخاستند و خواستند اذيتش كنند. اين كيست كه جسارت مي كند علي عليه السلام جمله اي دارد فرمود بنشينيد : ان الطيش لا يقوم به حجج الله و لا تظهر به براهين الله . اين شخص سوال دارد از من جواب مي خواهد شما خشم گرفتيد مي خواهيد خشونت به خرج بدهيد غضب كرديد عصبانيت به خرج مي دهيد با عصبانيت نمي شود دين خدا را قائم و راست كرد با عصبانيت برهان خدا ظاهر نمي شود بنشينيد سر جايتان ! بعد رو كرد به آن مرد و فرمود : اسئل بكل لسانك و ما في جوانحك . بپرس با تمام زبانت يعني هر چه مي خواهد دل تنگت بگو هر چه در درون دل داري بگو. همين يك جمله كافي بود كه اين آدم را از ابتدا نرم كند. شروع كرد به سوال كردن . چندين سوال كرد و حضرت جواب دادند. متاسفانه در نقل متن سوال و جواب ها ذكر نشده است . همين قدر نوشته اند كه در آخر يكمرتبه ديدند آن شخص گفت : اشهد ان لااله الاالله و اشهد ان محمد رسول الله .
    اسلام اساسا در اين گونه مسائل خفه شو و اين حرفها ندارد. در زمان خود پيغمبر مي آمدند سوال مي كردند حضرت جواب مي داد. شما در تاريخ مي خوانيد كه علي (ع ) در زمان خلافت شيخين مخصوصا زياد به مسجد مي رفت و (در بيان علت اين كار) مي فرمود : براي اين كه صيت اسلام در جهان بلند شده است از اطراف و اكناف مردم دانشمندي مي آيند سوالاتي دارند كسي بايد به آنها جواب بدهد. گاهي اصحاب خاص خودش مثل سلمان و ابي ذر را مي فرستاد و به آنها مي فرمود : برويد در مسجد مراقب باشيد اگر افرادي پيدا شدند كه راجع به اسلام سوالاتي درباره اسلام دارد فورا بياييد مرا خبر كنيد كه بروم جوابهايش را بدهم .
    حتي بني اميه علي رغم اين همه تبليغاتي كه عليه آنها مي شود و بسياري از آن تبليغات (حدود نود درصد آن ) درست است اگر آنها را قياس كنيم با بسياري از حكومتهاي ديگر كه در جهان بودند باز آنها بهتر بودند. مخصوصا در دوره بني العباس آزادي عقيده تا آنجا كه با سياست برخورد نداشت فراوان بود. اين داستان را من در داستان راستان تحت عنوان « توحيد مفضل » نقل كرده ام : مفضل بن عمر يكي از اصحاب امام صادق (ع ) است . رفت در مسجد مدينه نماز بخواند. خلوت بود. خودش مي گويد : « بعد از نماز من درباره پيغمبر و عظمت او فكر مي كردم . » در همان حال ابن ابي العوجا ـ كه يكي از زنادقه بود يعني اصلا خدا را قبول نداشت ـ آمد كناري نشست به طوري كه فاصله زيادي با مفضل نداشت . بعد يكي از همفكرانش هم آمد كنار او نشست . شروع كردند با همديگر صحبت كردن . در بين صحبتها يكدفعه ابن ابي العوجا گفت : ببين چه كرده است ! چگونه به گردن مردم افسار زده است ! در پنج وقت صداي شهادت به پيامبري او بلند است . شروع كرد به كفر گفتن راجع به خدا پيغمبر قيامت و....
    مفضل آتش گرفت نتوانست طاقت بياورد. آمد نزد او و با عصبانيت گفت : اي دشمن خدا! در مسجد پيغمبر خدا چنين سخناني مي گويي ! او پرسيد : تو كيستي و از كدام نحله از نحله هاي مسلمين هستي از اصحاب كلامي از فلان فرقه هستي بعد گفت : اگر از اصحاب جعفربن محمد هستي ما همين حرفها و بالاتر از اينها را در حضور خودش مي گوييم با كمال مهرباني همه حرفهاي ما را گوش مي كند به طوري كه ما گاهي پيش خودمان خيال مي كنيم كه تسليم حرف ما شد و عن قريب او هم حرف ما را قبول مي كند. بعد با يك سعه صدري شروع مي كند به جواب دادن تمام حرفهاي ما را جواب مي دهد يك ذره از اين عصبانيتهايي را كه جنابعالي داريد او ندارد ابدا عصباني نمي شود.
    مفضل برمي خيزد مي رود خدمت امام صادق (ع ) و مي گويد : يابن رسول الله ! من يك چنين گرفتاري پيدا كردم . حضرت تبسم مي كند و مي فرمايد : ناراحت نباش اگر دلت مي خواهد صبح بيا من يك سلسله درس توحيدي به تو مي گويم كه بعد از اين اگر با اين طبقه مواجه شدي بداني چه جواب بدهي . كتاب توحيد مفضل كه امروز در دست است مولود اين جريان است .
    همين ابن ابي العوجا يك سال در فصل حج به مسجدالحرام رفته بود! با رفقاي زنديق خود حلقه اي را تشكيل داده بودند و با هم سخن مي گفتند. ظاهرا ابن مقفع هم در آنجا بوده . يك وقت ابن مقفع مي گويد : اين مردم را ببين مثل گاوي كه به خرمن بسته باشند دور اين سنگها مي چرخند و در بين اينها يك نفر آدمي كه قابل صحبت كردن باشد نيست مگر آن شيخ جالس كه آنجا نشسته . ابن ابي العوجا گفت : تو درباره او هم مبالغه مي كني او هم چيزي نيست . گفت : نه اين غير از آنهاست . بينشان مباحثه درگرفت . ابن مقفع گفت : حالا اگر خيلي دلت مي خواهد برو از او يك سئوال بكن . من با او صحبت كرده ام برو با او صحبت كن رفت اما چقدر جسارت آميز! ابتدا كه نشست گفت : يا ابن رسول الله ! مي داني آدم وقتي در راه حلقش سرفه بگيرد بايد سرفه كند. فرمود : بله . گفت : آدم شك هم كه در دلش پيدا مي شود بايد بگويد. فرمود : بله گفت من مي گويم : الي ما تدوسون هذا البيدر و تحرمون حوله حوم البقر ! ( و از اين گونه تغييرات ) تا كي شما مي خواهيد مثل گاو دور اين خرمن بچرخيد بعد شروع كرد به سوال كردن راجع به خدا امام صادق (ع ) جواب دادند و متنش در كتب حديث هست . گفت اگر خدا راست است چرا خودش را نشان نمي دهد حضرت فرمود : خدا چگونه خودش را نشان بدهد از اين بهتر يك صانع چگونه مي تواند خودش را در صنعتش نشان بدهد كه خدا خودش را در اين عالم نشان نداده است آيا خدا خودش را در خلقت تو نشان نداد در خلقت آسمان و زمين نشان نداد در چشم و دست و پا و جهاز هاضمه و ريه ات نشان نداد در فلان گياه نشان نداد ابن ابي العوجا مي گويد : آنقدر گفت كه يكمرتبه پيش من مجسم شد كه الان خدا خودش درمي آيد و مي خواهد خودش را به من نشان بدهد!
    آزادي عقيده اي كه مسلمين پس از آن كه حتي حكومت را در دست گرفتند به ملت ها دادند در تاريخ نظير ندارد
    برخي از افراد با تندي و حتي با جسارت پرسش هايي از پيامبر(ص ) و ائمه (ع ) مطرح مي كردند و آن بزرگواران ضمن جلوگيري از برخورد خشن مسلمانان با اين افراد در كمال خونسردي و آرامش به آنها پاسخ مي دادند

  • *****
    شرايط و آثار روزه دار


  • 5 ـ خوشبوتر از مشك
    پيامبرخدا(ص ) فرمود : « والذي نفس محمد بيده لخلوف فم الصائم عندالله اطيب من ريح المسك . » قسم به خدايي كه جان محمد(ص )در دست اوست بوي ناخوش دهان روزه دار نزد خداوند از بوي مشك بهتر است .
    من لايحضر الفقيه ج 2 ص 75
    6 ـ دعاي فرشتگان
    پيامبر خدا(ص ) فرمود : « وكل الله ملائكته بالدعا للصائمين . »
    خداوند فرشتگان خود را موظف كرده است كه براي روزه داران دعا كنند.
    بحار ج 93 ص 255
    7 ـ زمان شادي روزه دار
    امام صادق (ع ) فرمود : « للصائم فرحتان فرحه عندافطاره و فرحه عند لقا ربه . »
    براي روزه دار دو شادي است : يكي هنگام افطار و يكي هنگام ملاقات خداوند.
    وسائل ج 7 ص 290