روزنامه جمهوري اسلامي 29/10/1388 صفحه جبهه و جنگ

  • شجره طيبه ـ 76
    مي روم تا خلاص شوم

  • خاطره
  • يادگاري از دفاع مقدس
  • *****
    شجره طيبه ـ 76
    مي روم تا خلاص شوم




  • سيد مهدي فهيمي
    در تعريف به ضد خود « مي روم تا خلاص شوم » شايد مقابل عبارت : مي خواهم زنده بمانم قرار گيرد; درحالي كه جمله دوم مي تواند منظور و منتج از طرح عنوان نخستين باشد كه از شعارهاي عملياتي شده در ابعاد زندگي روزمره مقاومت در جنگ تحميلي بود.
    ببينيد خود « رفتن » و حركت كردن صرف نظر از جهت گيري و كيفيت آن ناگزير از تلاش و توان فرسايي است .مثل كار و كسب و هر نوع تعامل و تلاقي ديگر داد و گرفت و افزودن و كاستن در آن غيرقابل اجتناب است ; خواه قرين توفيق باشد خواه شكست ; نفس گام برداشتن درپي حيات (اگرنه از نوع طيبه آن ) و توسعه و تجميع منافع فردي گروهي و ملي و نظاير آن است .
    اما جنس اين حركت و رفتن سخت تابع مطلوب و معشوق (هرچند نه چندان شناخته شده ) است . اين كه ما چه چيز گم كرده ايم و پيدايي آن چه نقشي در سير وسلوك ما دارد موضوعي است كه كيفيت اين فعاليت را معين مي كند و بسا كه تا پاي جان و خلاص شدن هست و نيست فرد او را به دنبال خود بكشد. حال اجرا اين كشمكش و ماهيت آن كوشش چيست كه از شخص يك عاشق بي چند و چون مي سازد تا جايي كه در ملاك خود خشنودي او را مي جويد بماند.
    براي ساده كردن اين فرمول مي توانيم بگوئيم : مگر ما و نوع بشر در امور مختلف تماميت خواهي نمي كنيم چه كسي همه سلامت و صحت جسمي و روحي خود حتي سايرين را (به جهت مصلحت و منفعت خود) نمي خواهد و از كنار اندكي اخلال و ضعف و ناهماهنگي اعضا و جوارح اين اندام مي گذرد اصلا مگر مي تواندبا كاستي و نواقص بسازد البته مگر مجبور به سوختن و ساختن شود كه آن هم اگر از دوست و براي دوست و با دوست ومحبوب باشد خود عين استكمال از طريق تمام شدن و تحليل رفتن در قدرت جاذبه اوست .
    بنابر اين شما به جاي مي روم تا « خلاص شوم » بگذاريد; تاتمام شوم مراد خود را بيابم هيچ چيز در اين معامله كم نگذارم آن چنان كه شايسته است از عهده ادعاي خود برآيم و بر سر پيمان خود با شريك زندگي سياسي اقتصادي و... باقي بمانم و هزينه آن را بپردازم و از جور رقيب ننالم به رنج و راحت خود نينديشم با همه قوا روي موضوع و مسئله يگانه خود بايستم و تمركز كنم .
    كنايه ازاين كه وصول مطالبات اعتقاد به اصول و قوانين تغييرناپذير علي ـ معلولي و... و محدوديت امكانات و رقابت تنگاتنگ در اين راه وروش و منش سستي و بي نظمي و ملاحظه بر نمي دارد. هيچ كس تا بحال از پيش خود چيزي نشده است و بدون رنج مقاومت به مادي ترين نيازهاي خود نرسيده است كه من نفر دوم آن باشم . چه رسد به اين كه حكايت طاووس هندوستان باشد. مگر مي شود بدون خطر سفر كرد و بي جور استاد تعليم و تربيت پذيرفت عمر كوتاه مسير نامعلوم و ناهموار راهزنان در چپ و راست به فرصت طلبي كمين كرده بلاياي طبيعي و ارضي و سماوي در پي گرسنگي و تشنگي غالب چگونه مي شود بي جد و جهد كافي و وافي با يك تن چند كاره و روح سرگردان و عزم غيرجاذم راه به جايي برد
    پس همه ما به نحوي و به نوعي واقعا مي رويم تا خلاص شويم ; خلاص در راه مطامع متنوع يا واحد خود; تند و كند باگامهاي بلند و كوتاه در روز روشن و شب تاريك در سرما و گرما و با جهل و علم و... بسته به همت و معرفت و موقعيت خود اتفاقا براي زنده ماندن منتهي با آن كيفيتي كه مي پسنديديم و براي ما متصور است نه در يك صف و ستون مي رويم و مي دويم و بعضي كه شرايط و لوازم انجام امر را در اختيار داريم خلاص مي شويم و با رسيدن و تمام شدن فرصت از شاخه جهان كنوني جدا مي شويم . بر آب بيفتيم يا خاك بسوزيم يا خرد و خمير شويم جذب شويم يا دفع بهرحال خلاص شده ايم . با هر درجه اي از خلوص و وصول و در هر نقطه اي و منزلي از راه و زمين و زماني مساعد يا نامساعد و مزاحم .
    و متاسفانه حد وسطي در قبله و قرار و مدار با محبوب مطلوب وجود ندارد. به زبان مذهبي ما حد وسط به معني ميانه راه (نه راه ميانه توجه كنيد) يعني مرز مشترك وجود ندارد. فرد ناقص الخلقه از هر حيث (در جمعيت انساني جانوري و گياهي ) مي تواند نمونه اين بي حاصلي و اختلاط و بي تشخصي باشد. موجودي كه نام و نشان ندارد. نمي داند از كدام سمت آمده و به كدام سو مي خواهد برود. اين تزاحم فقط در فرد دو جنسيتي نيست تمام تاريخ عوضي رفتن ها و اشتباه گرفتن ها را در بر مي گيرد. در اين عبارت دكتر شريعتي كه : آنان كه رفتند حسيني اند آنان كه مانده اند بايد زينبي باشند والا يزيدي اند در غير قصه و غصه عاشورا اشاره به همين بلاتكليفي دريك حضور ناتمام و با تذبذب و باري بهر جهت دارد.
    براي زنده ماندن و زنده بودن چنان كه زيبنده نام و مقام انسان است در هر رشته و در هر جايگاه اين ناكجاآباد بايد مسئوليت نوعي و حرفه اي و تاريخي خود را پذيرفت ; آن هم بسيار واضح و بدون پيچ و خم و قابل دستيابي نزد خاص و عام . و اين مهم جز تماميت عمل و خلوص انديشه از شوائب و شيوه مجاهدانه ممكن نيست . از اين رو همه افراد و آحاد موجودات مي روند تاخلاص شوند. چه در يك وضع تكويني چه تشريعي . بي شك اين خلاصي غير از اضمحلال و نابودي ناگزير و تدريجي جماد و نبات و انسان و بازگشت ايشان به مبدا ازلي و ابدي است . اگرچه در يك مسير و با يك ضرباهنگ اين دودرهم تنيده اند و چون جسم و روح ظرف و مظروف هم واقع مي شوند و فرايند خلاصي و كمال در زمان و مكان و در طي حركت در مسير حاصل مي شوند و همزمان با اجل و مرگ مادي موجود به سر مي رسند.
    حاصل و محصول اين زنده ماندن از پي آن مي روم تا خلاص شوم است . يعني دخل و خرج از يك ماده و موضوع اند. چگونگي وجود ما با حيثيت رفتن و خلوص عمل ما رابطه منطقي و تفكيك ناپذير دارند. و اين كه گفته مي شود كار پاكان را قياس از خود مگير. كنايه از همين بحث كيفيت و جوهر است . ظاهر عمل ما را فريب مي دهد. حكايت همان مثنوي پشه و زنبور عسل در مثنوي روان شاد آذر يزدي و قضاوت گاو است . كه دعوي زنبور مبني بر قنادي با عصاره گل و گياه براي توليد عسل را در قياس با خود و تجربه خوردن همان گل و گياه بلوف تلقي مي كند.
    پس اين « رفتن » كه مي شود به جاي آن گفتن خوردن نوشتن و هرگونه فعل و انفعال ديگري را نهاد در مقام و كمال و درجه ناب بودن و ناخالصي نداشتن از ديگر انواع خود متمايز مي شود و در اين قياس ناصواب و گمراهي عالم و آدم بواسطه آن است كه مولانا شاهد مثال مي آورد; ... هر دو گون زنبور خوردند از محل ليك شد زان نيش وين ديگر عسل هردوگون آهو گياخوردند و آب زين يكي سرگين شد و آن مشك ناب ... اين خورد گردد پليدي زوجدا آن خود گردد همه نور خدا اين خورد زايد همه بخل و حسد آن خورد زايد همه عشق احد... الي آخر.
    به نظر مي آيد با اين توصيف خود كلمات « رفتن » و « خلاص شدن » در عبارت اولين مارا بي نياز از جمله دوم كند. چون اگر رفتن شانه به شانه خلاصي و از خود كاستن عاشقانه باشد در بالاترين مراتب خود « ان في قتلي حيوتا في حيات » است . پس اين حركت و سير مسير و تبديل و تبادل و زير و زبر شدن و انقلاب دائمي است كه مشك و عسل و شكر را در كارگاه و كالبد وجود آهو و زنبور و ني قوام و دوام مي دهد; و سر تهذيب و خانه تكاني از وجود اغيار و رفع شر موش از انبار غله كه مقدم بر تعليم و تعلق خاطر به محبوب و تحصيل محصول آمده است چنين حكمت و مصلحتي دارد. تلاش تضادو تصادم با شرور و چون جواهر از دل آتش گلستان شده سر بر كردن .

  • *****
    خاطره




  • ازدواج
    اوايل جنگ بود فكر مي كردم من كه زن هستم تكليفم چيست احساس كردم كه بايد با يك جانباز ازدواج كنم ... به همين خاطر با جانبازي كه از هر دو چشم نابينا و از داشتن پا محروم شده بود ازدواج كردم .
    راوي : معصومه صالح خاني
    طراحي
    قرار بود از چهره تعدادي از شهدا كه فردا تشييع مي شدند طرحهايي كشيده شود. تقريبا كار محالي بود چون هيچ وسيله اي نداشتيم . چند تا از خواهران چند قوطي رنگ از خانه هايشان آوردند. نقاش ابتدا طرحها را با مداد روي تخته ها پياده كرد. قلم مو نداشتيم . نگاهي به هم انداختيم آستينم را بالا زدم و انگشتم را در قوطي رنگ فرو بردم و شروع كردم به رنگ زدن . بقيه هم به من نگاه كردند و با خنده مرا همراهي كردند... صداي اذان صبح كه بلند شد به بركت همان شهدا كار طراحي ما نيز به پايان رسيده بود.
    پيك افتخار ـ راوي : يك خواهر بسيجي

  • *****
    يادگاري از دفاع مقدس




  • اگر كسي يك نقشه گنج داشته باشد بي سرو صدا و پنهاني بدون اينكه كسي متوجه شود بيل و كلنگ بر مي دارد و مي رود به محلي كه گنج مورد نظر در آنجا مدفون است و شروع به كندن زمين مي كند.
    اما من گنجينه اي يافته ام كه دوست دارم نقشه آن را براي همه بخوانم ; با من بيائيد به محل اين گنج هركس به اندازه نياز خود مي تواند از اين منبع عظيم بهره ببرد. راه خيلي دوري نيست نيازي به وارد شدن هر كس به اندازه نياز خود مي تواند از اين منبع عظيم بهره ببرد. راه خيلي دوري نيست نيازي به وارد شدن به داخل غار جا به جا كردن سنگ و صخره هاي بزرگ و كندن زمين هم نيست ; خيابان انقلاب ميدان شهيد نامجو خيابان شهيد شاهمرادي كوچه شهيد باقري نراقي كوچه ارغياني پلاك ...129 با من بياييد ...
    يا الله ... يا الله . همين جا بود! روي همين تخت بود. خودم ديشب با برادرش صحبت كردم براي امروز ساعت ده صبح قرار گذاشته بوديم ...
    از فريدون نصيري مي پرسم : پدر جان يك تكه الماس گرانقيمت ديشب اينجا روي اين تخت بود چه شد !
    اشك در چشمان پدر حلقه مي زند بغض گلويش را مي فشارد و با سختي صدا از حنجره اش بالا مي آيد و مي گويد : ديشب حالش خراب شد. مادر و برادرانش او را به بيمارستان بردند.
    ... بعد از عمري يك گنج پيدا كرديم حالا او هم از ما گريزان است . البته اين گنج با آن گنج هاي زير خاكي خيلي فرق مي كند; او آدم خاكي اي هست ولي تكه جواهري روي خاك اما گرد و غبار فراموشي تاريخ تلالو آن را كم رنگ كرده است . اين الماس گرانبها تورج نصيري است . او سال 66 از طريق بسيج به منطقه اعزام شد .
    تورج پس از بمباران شيميايي سردشت مجروح شد خيلي ها به او گفتند تشكيل پرونده بدهد چرا كه بعدها عوارض شيميايي موجب بروز مشكلاتي براي او خواهد شد اما تورج گفت : من چيزي نشده ام طوريم نيست . در مقابل كساني كه دست و پا چشم و اعضاي بدن خود را از دست داده اند خجالت آور است كه من براي عارضه شيميايي كارت جانبازي بگيرم . پدرش به او توصيه كرد الان اگر بيماري تو يك درصد باشد به مرور زمان اين ميزان افزايش مي يابد و همين طور هم شد به گونه اي كه درصد شيميايي او از 25 درصد به بالاي هفتاد درصد رسيد و همين موضوع موجب شد كه از حدود دو ماه و نيم پيش تاكنون به حالت اغما فرو برود.
    پدر تورج مي گويد : از سال 68 بيماري پسرم با ريزش مو و دورنگ شدن پوست سرش ظاهر شد . گاهي اوقات دل درد مي گرفت و سپس اين درد به سينه اش مي زد و آنقدر سرفه مي كرد تا مي افتاد روي زمين از آن موقع او را تحت درمان قرار داديم اما چون به پزشك هم اعلام نكرده بود كه شيميايي شده است تشخيص اين درد با تاخير صورت گرفت و پزشكان به موقع متوجه بيماري او نشدند.
    تورج معلم است و حتي آموزش و پرورش هم تا الان نمي دانست كه او سابقه حضور داوطلبانه در مناطق عملياتي دفاع مقدس دارد. حتي براي دريافت سهميه ايثارگري كه در فيش حقوقي اعمال مي شود اقدام نكرد. يك بار او را در بيمارستان جم بستري كرديم اما به خاطر اينكه شاگردانش از درس عقب نيافتند خودش رضايت داد و ترخيص شد.
    لوله اي كنار ريه او تعبيه كرده اند كه از طريق آن به او غذا مي دهيم اما به منظور جا به جا كردن او براي تعويض لباس و ساير موارد شب گذشته بخيه كنار آن باز شد و به دنبال آن حالش رو به وخامت گذاشت و مجبور شديم او را به بيمارستان منتقل كنيم .
    مادر تورج از ديروز به نيت بهبود او روزه گرفته است . از ساعت نه صبح تا يك نيمه شب بر بالين تورج بود تا او چشمانش را به دنيا باز كند.
    تورج نصيري در بسياري از مناطق محروم شهرري و كهريزك تدريس كرده است . دانش آموزان مدارس : متقين ايتام فرنام ميرداماد امام خميني و... بااين معلم فداكار آشنا هستند چرا كه او چندين سال به عنوان معلم نمونه معرفي شد.
    روزي يكي از شاگردانش براي اينكه جلو همكلاسي ها غرور خود را حفظ كند قطعه آجري كادو پيچ كرده و داخل آن يادداشتي گذاشته بود تحت اين عنوان كه « به خاطر حرف دوستان و براي اين كه خيال كنند من هم كادوي روز معلم آورده ام مجبور شدم اين كار را انجام دهم لطفا من را ببخشيد » .
    تورج از ديدن اين وضع سخت منقلب شد و تا روزها افسرده و مغموم بود. او بارها به شاگردانش تذكر داده بود برايش هديه روز معلم نياورند لذا پس از اين ماجرا باز هم تاكيد كرد : « اگر كسي براي من هديه بياورد نمره درس او را كم مي كنم . »
    تورج در حالي كه خودش پس از بيست و چهار سال ازدواج مستاجر است به خانه برخي شاگردان نيازمند و بي سرپرست سركشي مي كند و براي آنها در حد توان لوازم تحرير مي خرد و مايحتاجشان را تامين مي كند.
    تورج نصيري اگر كارت جانبازي داشت امروز مي توانست در بيمارستان ساسان بستري شود. او از حق خود گذشت تا شايد كسي ديگر كه به اين امتيازات نياز دارد از آن استفاده كند اما حالا خودش بيش از همه به آن نيازمند است .
    شكر خدا شش برادر و يك خواهر او همه بدون استفاده از سهميه در كنكور شركت كرده اند و همگي از تحصيلات عاليه در حد فوق ليسانس حسابداري مديريت صنعتي ليسانس كشاورزي ليسانس ادبيات بانكداري وليسانس حسابداري برخوردارند.
    اكنون تورج به ياري سبز ما نياز دارد. رشيد برادرش مي گويد : انسان ها از خدا مهربان تر و وفادارتر كسي را سراغ ندارند براي همين همه عزيزانشان را به خدا مي سپارند تا خدا نخواهد برگي از درخت جدا نمي شود.
    اگر تيغ عالم بجنبد زجا
    نبرد رگي تا نخواهد خدا
    مرگ حق است اما حق دختر نوجوان دختر خردسال و همسر تورج اين نيست اگر تورج در بيمارستان مخصوص اين بيماري كه ويژه جانبازان است بستري مي شد شايد كارش به اينجا نمي كشيد الان هم دير نيست هر چند كه خيلي زود دير مي شود.
    ما هم دست به آسمان بلند مي كنيم و از خداوند متعال مي خواهيم كه همه بيماران بويژه جانبازان هشت سال دفاع را هر چه زودتر لباس عافيت بپوشاند.
    ديشب باباي ياسمين كوچولو روي اين تخت خوابيده بود امروز ياسمين كنار تخت بابا عروسكش را در آغوش گرفته است تا او برگردد و با هم به پارك ارم بروند. دعا كنيم كه هر چه زودتر اين اتفاق بيفتد و ياسمين پدرش را در آغوش بگيرد.
    علي اشرف خانلري